ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
نمی دانی چه کيفی می دهد ...
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱  

برایم نامه ای بنویس یارا تا بخندم من

به عشق و مستی و شعر وشب ورویا بخندم من

 

عزیم کفشهایت را در آر و در برم بنشین

دمی بگذار تا بر بوی گند پا بخندم من

 

نم دانی چه کیفی می دهد بدمستی هر شب

و اینکه تا سحر بر زاهد شب پا بخندم من !!!

 

تو هم برخیز و سوی من بیا تا دست در دستت

گهی هه هه ، گهی هو هو ، گهی ها ها بخندم من

 

اگر هم نامدی مجبور خواهم شد که با اخبار

به گوشه گوشه صد رنگ این دنیا بخندم من

 

برای تو نوشتم شعر عشقی تا بخندی لیک

نم دانم به شانس تو بگریم یا بخندم من !!!

 



 
خط سرخ فالکن
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢۳  

راستی خدا نسل اين هواپيماهای فکسنی را حفظ کند تا اين خط سرخ ديسکانت ! نشود ...



 
هنگامه غروب ...
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢۳  

هنگامه غروب

                 تابوت بود و باد

من خاک می شدم

                 بر دوشهایتان

*

ای آرزو، دریغ

هنگامه غروب ...

 

این شعر را به یاد شاعرش نوشتم .



 
يا علی گفتيم و عشق آغاز شد ...
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢۱  

فعلا پنج نفرتان « یاعلی» گفته اید و هر کدام به زبانی . گفته اید : یا علی گفتن مردی می خواهد ... گفته اید : دلم تنگ نجف است... گفته اید : ما تیممون تکمیله ! ولی یا علی !

آری سعید عزیم ، یاعلی گفتن مردی می خواهد . نمی گویم مردش هستم . می گویم : مردش باشیم . می گویم : دلمان را به شعارهای خر رنگ کن اینان – دونان!- نبندیم . وا... برای مایی که حتی خطر مرگ را حاضریم به جان بخریم برای زیارت پدر یتیمان ، ننگ است که همسایه مان گرسنه بماند . هنوز این معما برایم درست و حسابی حل نشده که  (کسی ناراحت نشود !)من ایرانی چطور مشتاق دیار دوستم و در صف یزید !

فکر می کنم حالا زمانش رسیده باشد که برای یک بار از خویش بپرسیم : ای شیعه علی ! ای عاشق علی ! تا به حال سنگینی کدام کوله بار  بر دوشت سنگینی کرده است ؟آری سعید عزیز ! گفتی که این بار ، بار ِ سنگینی است و من می گویم  : بگذار بشکند این دوش که تابه حال باری نکشیده است .

 و حالم به هم می خورد از حرفهای شانه خالی کن که کمیته امداد داریم و دولت داریم و کوفت داریم و زهرمار . باور کنید اگر قرار بود گرسنه ای در ایران نماند ... بگذریم . بار دیگر می گویم : دل به معاویه ها نبندیم !

به راه بادیه رفتن  به از نشستن باطل

که گر مراد نیابم  به قدر وسع بکوشم

 



 
بچه های علی ۱
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٦  

« این درد برای تو بس که شب با شکم پر بخوابی و در گردت شکمهای گرسنه و جگرهای تشنه فراوان باشد»

نهج البلاغه (حضرت امیر خطاب به یکی از والیانش )

*

اوضاع بهتر که نشده ، ولی ملالی نیست . اینها هم جزء خرده فرمایشات حضرات هستند . اصلا مگر کم است لقب « ولی نعمت »  ، دیگر چه می خواهند ؟ عزیزان ما که بیکار نیستند کوچه به کوچه و خیابان به خیابان دنبالشان بگردند !

آسمان ، آبی که نه قهوه ای شده و حال آدم از آفتاب عالم تابش به هم می خورد  . می نویسم و دوباره خط می زنم . از کجا شروع کنم ؟ از آن روزی که هنوز عید نشده بود ؟ از خانواده ای که هشت دختر قد و نیم قد داشت و سرپرستی نه ؟ از دل های صاف بچه هایی که هر کدام به فراخور اوضاع جیبشان ، شب عید... بگذریم . از آن روز یک سال می گذرد . آن بچه ها هنوز هستند و ما بچه ها نیز .

اصلا مگر یکی دو تایند ؟عادت کرده ایم  . عادت کرده ایم به بچه های واکسی ، به پیرزنهای خرد شده در چادر مشکی سفید شده شان و به پیرمردهای چسب زخم فروش .

ولی کدام زخم ؟ رها کنم ...

*

بچه ها ! فکر می کنید باز هم می شود یا علی گفت ؟ اینبار بیشتر و وسیعتر ؟ « بچه های علی » تنهایند . به امید معاویه ها نباشیم ...

*

فعلا هر کسی هوای بچه های علی در سرش افتاده ، یک کامنت « یاعلی » بگذارد ، تا به همین زودی ...

 



 
مرد ارديبهشتی
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٦  

خبر جایزه ادبی دکتر قیصر امین پور را اولین بار از تلویزیون شنیدم . خوشحال شدم ولی نه از این دست خوشحالی های عادی ، به قول بعضی ها حال کردم ! گفتند چون دکتر جایزه نقدی قبول نمی کند ، ما هم پنج جایزه معنوی (لوح تقدیر ) به پنج شاعر می دهیم . یاد جشن بزرگداشت استاد افتادم در دولت آباد . بچه های کرک ( نشريه ادبی  تجربی کرک ) با قبول هزار بدبختی از طرف عزیزان مسئولی که باور نمی کردند در روزگاری که استاد دست رد به سینه خیلی از « کله گنده »  های ادبی مملکت برای حضورش در شب شعری ، کنگره ای ، جشنی  زده بود ، دعوت چهار تا بچه شاعر را اجابت کند و از آن سر تهران بکوبد بیاید دولت آباد ، یا شهرری ، یا کیان شهر ! شبی به ياد ماندنی در اذهان عمومی ! ايجاد کردند .

و استاد آمد و تمام تلخ کامی بچه ها فراموش شد . هیچ وقت آن عصر را از یاد نمی برم که سالن اصلی وحتی سالن انتظار آمفی تئاتر کتابخانه  شهرسالم دولت آباد پر بود از آنهایی که  به اشتیاق شاعر « باز آمد بوی ماه مدرسه »  آمده بودند . و استاد آن روز هدیه کوچک بچه های کرک را پذیرفت و دوباره آن را به خود ما تقدیم کرد ...

خدا عمرو عزت استاد را زیاد کند که هر کس دکتر را بشناسد و برنده جایزه اش بشود ، مطمئنا ارزش آن را بیشتر از جوایز نقدی خواهد دانست .

*

از همین جا درود می فرستم بر « مرد اردیبهشتی » که دوستش دارم که دوستش داریم ...

 



 
نقش جهان در بازی ايران !!!
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٧  

 

می گویند وسط بازی مربی فریاد زد که : بابا رونالدو رو ول کنید ، غضنفر را بچسبید !!!

- حالا حکایت ماست.

می گویند : از طلا بودن پشیمان گشته ایم / مرحمت فرموده برج نقش جهان مان را ازما نگیرید .

- البته نه که شما بگیرید ها ، نه داداش . این افتخار را ما خودمان به تنهایی و بدون کمک اجانب و فقط با تکیه به دانش متخصصان  داخلی  به دست آوردیم .

می گویند :طرف دایه مهربانتر از مادره .

-  راستی بد هم نمی گویند ها !

می گویند : کس نخارد پشت من ، فرمان نبرد گاو خر !!

– به قول برادر ارزشی مان  : ها ... اینا که گفتی یعنی چه ؟!

می گویند : طرف رو تو یونسکو راه نمی دادند ، سراغ ستاد کارشناسی میراث معنوی رو می گرفت !

- وا ! عجب چیزهایی می گویند ها !

می گویند : اینجا بشکنم یارگله داره ، اونجا بشکنم یار گله داره !

(سوال و جواب : - فلانی این « یار » کیه ؟

  - بابا غضنفر خودمونه دیگه !! )

می گویند : چوفردا برآید بلند آفتاب / شود برجک نا بکاران خراب

- فرداش هم هیچی نمی شه !!

می گویند : برای همه مادره برای خودمان زن بابا .

- ولی من فکر می کنم برای خودمان مادر شوهر باشه .

می گویند تا یوم ا... 12 بهمن اگر آن برج کذا را خراب نکنیم ، خانه خرابمان می کنند .

- عیب ندارد ، آنوقت ما هم شعار « مرگ بر یونسکو » سر می دهیم و اجازه چاپ نمایشنامه کرگدن را هم نمی دهیم تا حال آمریکای جهان خوار و نوچه هایش را بگیریم . چی فکر کردید !!!

 



 
صلاح مملکت خویش یا مرغ همسایه غازه !!!
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۳  

گاهی وقتها آدمیزاد خبری را می شنود یا می خواند که نمی داند در برابرش چه واکنشی نشان دهد . خوشحال شود  ، ناراحت شود ، بخندد ، گریه کند ؟!!نمی دانم متوجه منظورم می شوید یانه . متن خبر را که می خوانی می بینی تمام واکنشهای ضدو نقیض را بالقوه دارد .

« دولت ترکیه اقدام به چاپ و پخش ترجمه مثنوی معنوی در میان مراکز فرهنگی اروپا و آمریکا کرد ». خوشحال می شوی که خدا را شکر  یکی از شاهکارهای ادبیات فارسی هر چه بیشتر به جامعه بین المللی معرفی شد . اما ناراحت هم می شوی ، گریه هم می کنی که : وای دایه های مهربانتر از مادرند که اقدام به این کار کرده اند . لابد آنها هم برای رضای خدا موش گرفته اند و ما هم اصلا به مغزمان خطور نمی کند که دولت  فخیمه ترکیه هر ساله به مناسبتها ی مختلف ملیونها گردشگر را به قونیه می کشاند و با شعر های همین مثنوی و چرخهای صوفیانه می بردشان به آسمان . اصلا به این نمی اندیشیم که حتی شاعران نویسندگان خودمان هرسال به این در وآن در می زنند تا بروند آنجا و در مراسم ها ، همایشها و گفتگوهای مولوی شناسان  و مولوی دوستان شرکت کنند .

چقدر دوست داری بنشینی و گریه کنی آنوقت که می فهمی در یکی از شهرهای کشور دشمن و متخاصم ایران اسلامی ، استوانه کوروش ، پادشاه عدل گستر ایرانی به همراه تندیس یادبود او نصب شده است . و شاید هیچ کدام از ما ندانیم اصلا این استوانه چیست.  .شاید هیچ کدام از ما ندانیم که روی این گل پربها هزاران سال قبل از نگارش منشور حقوق بشر بین المللی ، از برابری و برادری و آزادی نفس انسان و منع برده داری سخن گفته است . و باز شاید هیچ کدام از ما ندانیم که او بر خلاف اربابهای زر و زوری که امروز ما را به نقض حقوق بشر متهم می کنند ، به گفته هایش عمل کرده است . هنوز از سرنوشت دلسوزی و تهدید اجنبی های کافر! به خاطر ساختن آن برج کذا در نقش جهان داریم حرص می خوریم که خبر می رسد : مسئولین بزرگوار از سرنوشت پربهاترین سفالینه ایرانی معروف به بز شهرسوخته « اطلاعی ندارند !!! » می دانید یعنی چه ؟ یعنی : گم شده ، وا... نمی دانیم کجا گذاشتیمش ، همینجاها بودها !!!

درست در همان اوقاتی که برادران فرهنگ سالار ما دارند درباره اینکه به فلان فیلم        « عشقت منو کشت خوشگله!» مجوز بدهند یا نه ، چرتکه می اندازند ، عده ای هزاران کیلومتر آنسوتر دارند از یکی از بزرگترین زبانشناسان ایران زمین تجلیل می کنند .

اما این حرفها را به قول بعضی ها ولِلِش ، پهلوان زنده را عشق است ! ما داریم کارهای خیلی خیلی فرهنگی می کنیم . ما می خواهیم فارسی را بد جوری پاس بداریم ...

آدم را که جو بگیرد ، بد نیست که . اول می رود سراغ اسامی فرنگی و فارسی شان می کند . بعد که به طرفه العینی همه ملت از کلمه های پیشنهادی اش استفاده کردند ، می رود سراغ اسامی ترکی ، لری ، کردی و ...

 مثلا بخشنامه می زند به همه مدرسه ها و معلمهای بخت برگشته آذربایجان که ما می خواهیم شما از این به بعد  جزیره های دریاچه ارومیه را اینطوری صدا کنید . به «آق داغ » بگویید «سپید » به یانیخلی بگویید « آتش !» به « ساری تپه » بگویید « زر تپه » ...

*

خسته نباشید آقایان ! زحمت کشیدید ! ما سربازان فرهنگی این مملکت با داشتن سردارانی مانند شما مطمئنا تمام آسیابهای بادی دنیا را فتح می کنیم !!!