ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
پرده دری !!!
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٧  

جناب احمدی مقدم بعد از حادثه تاسف بار سیستان افاضه فرموده اند : « دستهای پشت پرده آمریکا و انگلیس در این حادثه وجود دارند .»

خدا پدر و مادر دستهای مذکور را بیامرزد که با مرحوم خلبان مرده همیشه و  در هر غائله و شیر تو شیر و دعوا و دنگ و دونگ به فریاد حضرات می رسند.

گر چه درباره شناسایی شکل این دستها و جنس پرده کذا ، بین علما اختلاف بسیار است ولی نمی دانم چرا همینجوری الکی یاد این بیت افتادم :

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست ...

 



 
دیوانگی ملی با نارنجکهای خودی
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۳  

 

 

امشب شب چهارشنبه سوری است . شبی که چند سالی است عرصه دیوانه بازیهای جوانانی است که بخش عظیمی از « ملت » ما را تشکیل می دهند . شبهایی که قدیمی ها را یاد شبهای بمباران می اندازد . با این تفاوت که اینبار بمبها و نارنجکها از طرف نیروهای خودی پرتاب می شود !

همه محکوم می کنند ، همه به خطرناک بودن این مواد معترفند ، همه همدیگر را منع می کنند  ، اما انگار در این شب این ملت شریف و صبور و سرافراز ، برای ساعاتی دیوانه می شوند و تمام چیزهایی که گفتند و دیدند و باور کردند را فراموش می کنند .

می گویند در ایران باستان به طور میانگین هر 21 روز یکبار ، جشنی ملی برگزار می شد . این نشان دهنده روحیه شاد و اگر نه بی دغدغه ، لااقل کم دغدغه آنان است . جشن هایی چون مهرگان ، سده ، نوروز ، یلدا ، سیزده به در و … از این جشنها هنوز چند تایی در حال کشیدن آخرین نفسها هستند . گر چه برای ایرانی غمگین ، عصبی و دعواجوی امروز مطمئنا گریستن ارزش بسیار بالاتری از خنده و شادی دارد . امروزه خندیدن کار مردان سبک مایه و جلف است و خنده رو انسانی است احمق . این فرهنگ اگر نه در میان همه مردمان ، لااقل نزد جماعتی که قدرت و بازوی تبلیغاتی جامعه هستند وجود دارد .

مطمئنا تحقیق و تعمق درباره چرایی بوجود امدن این روحیه و ارزشها در میان ایرانیان ، وظیفه ای است که هنوز بر گرده روشنفکران ما سنگینی می کند . اما من نه می خواهم درباره روحیه ایرانی امروز حرفی به میان آورم و نه در مورد ارزشهای ایران آن روز .

گفتم که امشب شب چهار شنبه سوری است و نارنجکهای خودی ، جای آتش و سرخی تو از من و زردی من از تو و قاشق زنی  سالهای نه چندان دور را گرفته است . آمارهای وحشتناکی را درباره تلفات چهارشنبه سوری نیامدهء امسال می گویند . انگار جوانان شریف این مرز و بوم ،( همانهای که قرار است از حق مسلم خویش دفاع کنند و دهان استکبار را خونین و مالین کنند و رگهای گردنشان را در برابر غربیان زورگو بجنبانند ) به استقبال این شب رفته اند !! رادیو و تلویزیون ، روزنامه ها و همه عقبه تبلیغاتی جامعه برخاسته اند تا بلکه این جماعت دیوانه را از کارشان منصرف کنند . کاری که خود آنها باعث بوجود آمدنش شده اند .

و این شب ، شب چهار شنبه سوری است . شبی که در منابر تبلیغاتی حضرات نشانه ء آتش پرستی و کفر ایرنیان باستان شد . تهمت آتش پرستی ، چون تهمتهای دیگری که حضرات به دامن ملیت ما بستند سنتی دیگر را کشت .  و چه خوب کشتند این شب را ، همانگونه که بر نوروز نیز شمشیر را از رو بسته اند ، همانطور که دارند سیزده به در را هم یواش یواش به در می کنند و همانگونه که کودکان ما پاپا نوئل را از پدر خودشان بهتر می شناسند و عمو نوروز را نه !واین گونه شد که نفرین این جشن ، دامن ما  را گرفت .

سالهای خیلی دوری نبود . چند روز قبل از چهارشنبه سوری با بچه های محل ، پی ِ بته می رفتیم و در شب موعود ، دست در دست پدرها و مادرانمان از روی آتش می پریدیم و می گفتیم : سرخی تو از من ، زردی من از تو…

*

و این از نشانه های آتش پرستی بود !! نباید ساکت می نشستند و ننشستند .

الیوم افروختن آتش و پریدن از روی آن و خواندن اوراد موهومه بای نحو کان ، در حکم محاربه با امام زمان است و حرام شرعی است !!!

از آن پس ماشینهای پلیس مراقب مردمانی شدند که به سنت دیرینه عمل می کردند و نهایت خلافشان ، ترقه هایی بود که امروز اگر بودند جلب توجه پشه ای را هم نمی کردند . پلیسها با باتوم و تفنگ به دنبال بچه ها و جوانان و حتی پیرهایی افتادند که جرات کرده بودند  حتی فندکی روشن کنند . و آتشها به جیبها فرورفت . آتشهایی که برای برافروختن به کبریت نیازی نداشتند .امروز چهارشنبه سوری جشن نیست ، خوشحالی نیست ، پلو خوری نیست که ترس است ، وحشت است ، دیوانگی است ، پوچی است و بی تاریخی . به دنبال مقصر نگردیم ، این توطئه نه کار انگلیسی هاست و نه نقشه آمریکایی ها . تیشه را نگاه کنید ، مارکش آشنا نیست ؟ MADE IN IRAN

ما مردمانی بی تاریخیم . چون بته هایی که آتششان می زدیم و آتش زدیم …

 

 

 



 
دانشجويان ! دلاوران !
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۱  

من دانشجو هستم و این از همه مهمتر است . هنوز سه روز از انتخاب رشته ام نگذشته بود که احساس کردم واقعا عاشق این رشته هستم و اصلا من را برای همین رشته ساخته اند.به تمام خرچنگها و عروسهای دریایی و ماهیها و حتی کشتی های غرق شده کف دریا عا شقانه می نگرم.وا قعا این افتخار بزرگی است که من در  رشته ای تحصیل می کنم که از نظر ماهیگیرها ، مهمترین رشته محسوب می شود .

 « آبزیان دریایی ... » سمیه می گفت اسم بی کلاسی دارد . آدم یاد دزدان دریایی می افتد . از این حرفش ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم . می دانستم از روی حسودی این حرف را می زند . هر کی نداند من که می دانم بیچاره از اینکه امسال هم پشت کنکور مانده  و یکسال دیگرباید توی خانه بماند چقدر کفری است . بدبخت بی ریخت حتی امید شوهر کردن هم ندارد . وای که چقدر دلم برایش می سوزد .

روز اول فکر کردم اسم رشته آبریان ! دریایی است . البته خودم هم نمی دانستم که آبر یان دیگر چه جانوری است ولی حدس می زدم باید موجود جالبی باشد . شانس آوردم اول مسئول ثبت نام اسم رشته را خواند . تازه خوب شد آن روز کسی همراهم نبود . وقتی فرمهای ثبت نام را تحجویل می دادم داشتم منفجر می شدم ، درست مثل بابا وقتی که داشت چک هفتصد هزار تومانی شهریه را می کشید. وای که چی کشیدم تا راضیش کردم . کلی تو ذوقم زد اولش . می گفت پول بدم که بری درباره قورباغه و وزغ درس بخونی ! هر چه که توی جزوه انتخاب رشته نوشته بود و کلی چیزهای دیگر که نمی دانم به موضوع ربطی داشت یا نه را دادم به خورد بابا ! از اهمیت وجود ماهیها در اکوسیستم کره زمین تا نقش زنان تحصیلکرده و دانشجو در حرکت رو تعالی مملکت و این جور حرفها ... خلاصه راضی شد به شرط اینکه به موقع بروم و به موقع بیایم .

چقدر کیف می دهد وقتی اخبار تلویزیون درباره آبزیان حرف می زند باد توی غبغبم بیندازم و سعی کنم یک نظری درباره موضوع بدهم . حتی اگر آن داداش چشم درآمده ام بخواهد خیطم بکند و بخندد و بگوید که : بابا جان ! اون کوسه است ، نه عروس دریایی ! البته خودم می دانتم که همه این حرفها را از ببخشید ، نفهمی می زند .

نزدیکهای انتخابات هم است . خیلی دوست دارم از تلویزیون با من مصاحبه کنند تا بتوانم به عنوان یک دانشجو تحلیل خوم را از وضعیت برنامه های کاندیداها بگویم . البته به بابام قول داده ام در سیاست دخالت نکنم و اگر روزی ، روزگاری دیدم اوضاع دانشگاه ریخته به هم ، دمم را بگذارم روی کولم و فلنگ راببندم !گر چه نگهبانهای دانشگاه می گفتند مهمترین اتفاق سیاسی از ده سال پیش تا حالا در دانشگاه ، سخنرانی یک عضو شورای شهر بود درباره فواید درخت که آن هم به خاطر عود دیسک کمر ایشان ، برگزار نشد .

فردا کلاس دارم . کاس اولم « اختاپوس شناسی » است . باید خیلی جالب باشد . راستش یک کم  از این اختاپوس می ترسم ولی خیلی مهم نیسشت ، عادت می کنم . قبل از کلاس حتما باید یک سری به سمیه بزنم تا دلش را بیشتر بسوزانم .

وای ... امشب اصلا خوابم نمی برد . فردا روز اول دانشجویی ام است . بلند شوم بروم کمی گیم بازی کنم شاید خوابم ببرد. می ترسم فردا صبح خواب بمانم ...  

 



 
ای بابا ...
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٢  

پسر نوح با بدان بنشست ، معتاد شد

 

چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتاد ، بگذار تا بیفتد و بینم سزای خویش

 

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم ، زیادت می کند دردم

 

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل / ای که دستت می رسد کاری بکن

 

ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند / نامحرم است اینطرفا ، نیشتو ببند

 

بنال بلبل اگر با منت سر ياریست / که ناله دل من هم ز فرط بیکاریست

 

تو از هر در که بازایی ، بدین خوبی و زیبایی / نبندی طرفی ای جانم که می گویند نازایی

 

تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی ، بابا تو دیگه کی هستی ؟!

 

دشمن دانا بلندت می کند ، بر زمینت می زند نادان دوست

سوال : به کدامشان می شود اعتماد کرد ؟!

ظن قريب به یقین : دشمن دانا و دوست نادان دست به یکی کرده اند !!

 

 



 
خرها و آدمها
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٥  

با دوستی به این نتیجه رسیدیم : آدمها فقط وقتی آدم می شوند که نتوانند خریت خودشان را ثابت کنند !!