ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
سوره ! عبدالله ! شهادتت مبارک !!
ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٥  

**

چند روزی است سرم به شدت درد می کند . نمی دانم چه مرگم است . درد درست از توی چشمم شروع می شود ، راهش را می کشد تا ابرو  ، آنوقت هاج و واج می اند برود به سمت گوش یا فرق سر ! بعضی وقتها می رود ، رود پیشانی و حال بالا رفتن بیشتر را پیدا نمی گند اما وقتی که سر حال تر باشد از توی چشم در می آید و می رود روی پیشانی و بعد می رود می ایستد بالای بلند ترین نقطه سرم ، بعد مثل آبی داغ می ریزد تا توی گردنم !

همه ی این فعل و انفعالات در جناح چپ مغزم می گذرد و اندازه یک توپ تنیس باد کرده بالای پیشانی ام و نمی دانم که چه خبر است ! متاسفانه انگار جناح چپ ما هم مثل جناح چپ مملکت ، حال و اوضاع جالبی ندارد ! همه اظهار نظر کرده اند و چه متناقض ! و چه عجیب که همه شان اعتقاد دارند که معاینه و معالجه شان مو لای درزش نمی ورد . همه اظهار نظر کردهاند ، از متخصص های مغز و اعصاب(  2 تا ) تا رادیولوژیست و همکاری که فکر می کند ( شاید هم باشد !) از همه متخصصها بیشتر می فهمد . به همه نسخه ها گوش کردهام . آدرس ده تا دکتر توی جیبم دارم ، نسخه صد تا دکتر و دکتر نما را پیچیده ام ( برای خودم البته !) ، به توصیه های ایمنی همه خیر خواهان ( اعم از چپ و راست ) گوش کرده ام ، سعی کرده ام که به حرف آن بنده ی خدایی که این موارد را علایم سکته می دانست فکر نکنم و خیال کنم که اوضاع خوب است و از هیچ ناحیه خارجی هیچ گونه تهدیدی نمی شوم و...عجیب اینکه سرم هنوز درد می کند . و چه دردی ...

سکوت کرده ام و سکوت برای این بنده ی خدایی که وبلاگش جذابیتی در دعوا و جار و جنجال و فلانی را آزاد کنید و بهمانی را محاکمه کنید ، ندارد و بنابراین مخاطبانی اندک ( ولی با ارزش) دارد ، نباید خیلی اهمیتی داشته باشد .

*

اما مثل همه دیوانه های دیگر ، من هم فقط پوست و گوشتم درد نمی کند . بعضی وقتها جاهایی ام درد می کند که نمی دانم کجاست . خبر بسته شدن سوره حالم را گرفت و حالا نمی دانم چرا وقتی به شبی که آقای جلیلی را دیدم و ایشان به من گفت که به سوره سر بزنم و فردایش سوره شهید شد ، فکر می کنم  یک جاهایی ام درد می کند و بلکه می سوزد . خب این هم از میراث سید شهیدان اهل قلم ...

 

*

و باز ...

جلال sms زده بود که : ارشاد رادیو جوان را فیلتر کرد !

کشتارگاه صفار، اینبار به سوی رادیو جوان نشانه رفته است و رادیوی موسوم به جوان ! ؛ با كمال تأسف برخي از مدعيان سخن‌پراكني رسالت واقعي خود را به ورطه فراموشي سپرده‌اند و به جاي تنوير افكار عمومي و بيان بي‌واسطه واقعيات و عينيات به تخريب عملكرد دولت و نظام پرداخته و هرآنچه مي‌توانند از جايگاه خود سواستفاده كرده و سهواً يا عمداً در مسير دشمنان گام بر‌مي‌دارند . 

بچه های رادیو جوان انگار به اسب جناب صفار ، یابو گفته اند .

خدایا ! پایگاه این طفلکان  / معصوم  را از گزند این بادهای صد و بیست روزه نگه دار ! آمین .

*

سالنامه گل آقا چاپ شد . در این شماره از الاحقر هم مقاله ای  در باب طنز در منظومه « حیدر بابایه سلام » چاپ شده است .

 

*

راستی ، به یاری خدا ( اگر زنده ماندیم !) تعدادی صفحه طنز منظم در سایت تبیان را شروع کرده ام . با این که می دانم این تراکتور کاری که از این پیکر لاغر من ! می کشم ، نتیجه اش می شود همین توپ تنیس سرم ولی مگر آدم باید چه کار کند تا مطمئن بشود که خل است ، دیوانه است یا هر چیز بهداشتی دیگر ؟!

صفحات « شکل دگر خندیدن » ، « از هر دری ، وری ! » ، « گلستان مصنوعی » و شعر که یادم نمی آید اسمش چی بود . به هر حال خوشحال م شویم تشریف بیاورید و خانواده ای را از نگرانی خلاص کنید !!!

*

و باز دستهای استکبار جهانی از آستین مسئولان تدارکات سفرهای استانی آن بنده مظلوم خدا در آمد و آن محبوب دل مردم را به میدان امیر چی چی که هم جمع و جور بود و هم خوشگل ، هم دور هم بودیم و حال می کردیم نبردند ، و بردند به یک ورزشگاه به این بزرگی تا ما را ضایع کنند ، نامردها !

همه ما آدمهای خوب ، لنز های واید را دوست داریم ، تراکتهای « مدرسه راهنمایی فلان و بهمان » را دوست داریم . بیهوش شدن را دوست داریم ، لباس محلی را دوست داریم ، مظلمه نوشتن را دوست داریم و ...از یزد خوشمان نمی آید !!!

 

*

بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد

از آنکه دلبر دمی به فکر ما نباشد

در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن

که جنگ و کین با من حزین روا نباشد ...

 



 
ديوانگی ملی با نارنجکهای خودی !
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٢  

می خواهم درباره خیلی چیزها بنویسم ولی حیف که وقت و حالی نمانده ... برایم دعا کنید !

این نوشته را پارسال درباره چهارشنبه سوری نوشته بودم . دوباره می نویسم !!!

*

مشب شب چهارشنبه سوری است . شبی که چند سالی است عرصه دیوانه بازیهای جوانانی است که بخش عظیمی از « ملت » ما را تشکیل می دهند . شبهایی که قدیمی ها را یاد شبهای بمباران می اندازد . با این تفاوت که اینبار بمبها و نارنجکها از طرف نیروهای خودی پرتاب می شود !

همه محکوم می کنند ، همه به خطرناک بودن این مواد معترفند ، همه همدیگر را منع می کنند  ، اما انگار در این شب این ملت شریف و صبور و سرافراز ، برای ساعاتی دیوانه می شوند و تمام چیزهایی که گفتند و دیدند و باور کردند را فراموش می کنند .

می گویند در ایران باستان به طور میانگین هر 21 روز یکبار ، جشنی ملی برگزار می شد . این نشان دهنده روحیه شاد و اگر نه بی دغدغه ، لااقل کم دغدغه آنان است . جشن هایی چون مهرگان ، سده ، نوروز ، یلدا ، سیزده به در و … از این جشنها هنوز چند تایی در حال کشیدن آخرین نفسها هستند . گر چه برای ایرانی غمگین ، عصبی و دعواجوی امروز مطمئنا گریستن ارزش بسیار بالاتری از خنده و شادی دارد . امروزه خندیدن کار مردان سبک مایه و جلف است و خنده رو انسانی است احمق . این فرهنگ اگر نه در میان همه مردمان ، لااقل نزد جماعتی که قدرت و بازوی تبلیغاتی جامعه هستند وجود دارد .

مطمئنا تحقیق و تعمق درباره چرایی بوجود امدن این روحیه و ارزشها در میان ایرانیان ، وظیفه ای است که هنوز بر گرده روشنفکران ما سنگینی می کند . اما من نه می خواهم درباره روحیه ایرانی امروز حرفی به میان آورم و نه در مورد ارزشهای ایران آن روز .

گفتم که امشب شب چهار شنبه سوری است و نارنجکهای خودی ، جای آتش و سرخی تو از من و زردی من از تو و قاشق زنی  سالهای نه چندان دور را گرفته است . آمارهای وحشتناکی را درباره تلفات چهارشنبه سوری نیامدهء امسال می گویند . انگار جوانان شریف این مرز و بوم ،( همانهای که قرار است از حق مسلم خویش دفاع کنند و دهان استکبار را خونین و مالین کنند و رگهای گردنشان را در برابر غربیان زورگو بجنبانند ) به استقبال این شب رفته اند !! رادیو و تلویزیون ، روزنامه ها و همه عقبه تبلیغاتی جامعه برخاسته اند تا بلکه این جماعت دیوانه را از کارشان منصرف کنند . کاری که خود آنها باعث بوجود آمدنش شده اند .

و این شب ، شب چهار شنبه سوری است . شبی که در منابر تبلیغاتی حضرات نشانه ء آتش پرستی و کفر ایرنیان باستان شد . تهمت آتش پرستی ، چون تهمتهای دیگری که حضرات به دامن ملیت ما بستند سنتی دیگر را کشت .  و چه خوب کشتند این شب را ، همانگونه که بر نوروز نیز شمشیر را از رو بسته اند ، همانطور که دارند سیزده به در را هم یواش یواش به در می کنند و همانگونه که کودکان ما پاپا نوئل را از پدر خودشان بهتر می شناسند و عمو نوروز را نه !واین گونه شد که نفرین این جشن ، دامن ما  را گرفت .

سالهای خیلی دوری نبود . چند روز قبل از چهارشنبه سوری با بچه های محل ، پی ِ بته می رفتیم و در شب موعود ، دست در دست پدرها و مادرانمان از روی آتش می پریدیم و می گفتیم : سرخی تو از من ، زردی من از تو…

*

و این از نشانه های آتش پرستی بود !! نباید ساکت می نشستند و ننشستند .

الیوم افروختن آتش و پریدن از روی آن و خواندن اوراد موهومه بای نحو کان ، در حکم محاربه با امام زمان است و حرام شرعی است !!!

از آن پس ماشینهای پلیس مراقب مردمانی شدند که به سنت دیرینه عمل می کردند و نهایت خلافشان ، ترقه هایی بود که امروز اگر بودند جلب توجه پشه ای را هم نمی کردند . پلیسها با باتوم و تفنگ به دنبال بچه ها و جوانان و حتی پیرهایی افتادند که جرات کرده بودند  حتی فندکی روشن کنند . و آتشها به جیبها فرورفت . آتشهایی که برای برافروختن به کبریت نیازی نداشتند .امروز چهارشنبه سوری جشن نیست ، خوشحالی نیست ، پلو خوری نیست که ترس است ، وحشت است ، دیوانگی است ، پوچی است و بی تاریخی . به دنبال مقصر نگردیم ، این توطئه نه کار انگلیسی هاست و نه نقشه آمریکایی ها . تیشه را نگاه کنید ، مارکش آشنا نیست ؟ MADE IN IRAN

ما مردمانی بی تاریخیم . چون بته هایی که آتششان می زدیم و آتش زدیم …



 
روزه سکوت !
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۸  

روزی به گوشه قهوه خانه ای (1) جماعتی از دوستان شفیق و رفیقان رفیق گرد هم برآمده بودند و از هر دری سخنی می راندند که یاران موافق بودند و نزدیکان کما فی السابق !

چرا برانکو چنین گوید ؟

چرا ریواس به چین روید ؟

چرا به هسته ی ما گیر است ؟

رییس بیشه چرا شیر است ؟

صدای بال پشه از چیست ؟

پسر عموی فلان کس کیست ؟!

باری ، ساعتی چند به مصاحبت گذشت و درویش در آن میانه هیچ نگفت و سر موافقت و مخالفت با کس بر نداشت . همان طور سر در جیب فکرت فروبرده و دود قلیان به پکی فرو خورده . جماعت آنقدر گفتند تا خسته شدند و زبانها به سخن پراکنی بسته ، پس یکی رو به جانب درویش کرد که : ای نیک مرد ! تو چرا خاموشی و هیچ سخن نمی گویی ؟ مگر چیزی به چنته ات نباشد از این همه اظهارات کارشناسی ؟دیگری گفت :  یا مگر تو آن کارشناس خبره ای در برخی مسائل ! که بیانش با این جماعت به مصلحت نباشد ! آن سیمی گفت : تو را از اتفاق بر گلستان به اصطلاح سعدی ! گذار افتاده و تنها باب فواید خاموشی اش خواندی که اینچنین خاموشی . دیگری گفت سکوت از آن کرده ای که در روز موعود افشا کنی و پرده بدرانی به طرفه العینی . آن دیگر را نظر بر این بود که خاموشی ات روزه سیاسی باشد وچه و چه  ... الخ . چون رفیقان هر کدام نظر خویش را بگفند ، در میانشان اختلاف افتاد که من راست گویم و کار من درست است و از پیشانی این بیچاره شناسنامه اش خوانم و دانم انچه ندانم و تمام  حق شش دانگ با من است و بس !

مصرع با اضافات :(پس ) می توان حق گفت جز زیر لحاف ؟!!

چون نزدیک به یقه گیری آمد و نوبت چاک کردن و دادن گریبانها شد ، درویش مصلحت بیشتر از این ندید که یاران موافقش به آنی به هم بر آیند و آن شود که هر روز در عراق  می شود و افغانستان ! تا یکی در آن میان حمله انتحاری نکرده درویش مشتی به میز کوبید (2) و رقعه ای (3)بنوشت که : ای یاران گرمابه و گلستان ! به هم میاویزید از سکوت من که این سکوت از ناچاری باشد و نه مصلحت . من نیز چون شما دوستتر دارم که بحث کارشناسی کنم و ارنج تیم ملی بچینم و متن گفتگوی تیم مذاکرده کننده آماده کنم و داروی شفای اقتصاد بدهم و از تورم بگویم و از ارتباطش با نقدینگی و از نفت بگویم و سفره های خودمن و از برج کج پیزا گویم و نسب ماترکوپولو و چه و چه . ولیکن ناچارم به سکوت که امروز حناق گرفته ام و صدایم در نمی آید ...

تو را در بحث می بینم صدایم در نمی آید !

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید !!

 

 

1)      بدل : پارک . بدل : کافی شاپ . بدل: جایی دیگر ( و چه می دانیم کجا ؟)

2)      بدل : کوفید ! بدل : توپید !

3)      رقعه : نامه دستی کوتاه .