ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
یقه گیری اینترنتی !
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٦  

از همه جا بی خبر باشی ، بی سواد و عوام باشی ، تازه قاطی میوه ها شده باشی و باز بخواهی فضولی کنی ! نوبره وا...  هی به خودم می گویم : بابا ! تو که حالیت نیست ، تو که تا همین دیروز تفاوت سرچ کردن رو با کامنت گذاشتن نمی دانستی ! ، تو که هنوز بلد نیستی یک عکس ناقابل را توی بلاگت بگذاری ، آخه چه می فهمی که چی خوب است و چی بد ؟ آنها دو تا که نه ، هیچی نباشد ده بیست تا پیراهن ، با یقه های مختلف بیشتری از تو پاره کرده اند . لابد صلاح را همین می دانند . تو چه می گویی ؟اینها را  می گویم و از همه آن فکرهایی که کرده بودم استغفار می کنم . اما امان از دست این شیطان ذلیل مرده که نمی گذارد نوع بشر یک شب سر راحت به بالین بگذارد . درست همان وقت که داری سر به راه می شوی ، همان موقع که داری می فهمی که پیرهای این راه ، استخوان خرد کرده های این وادی ، دود چراغ خورده های این موضوع ، خضروار اگر دو تا سر هم ببرند ، دو تا خانه هم خراب کنند ، تو ِ خام باید ثم بکم ، یک لنگه پا گوشه ای بایستی و درس یاد بگیری ، درست همان موقع در گوشت می گوید : نه ! تو وظیفه داری . اینها رفقای تواند . گیرم که بعضی هایشان را هم اصلا ندیده باشی . گیرم که با بعضی هایشان چند سال رفاقت کرده باشی و به گرمابه و گلستان رفته باشی . مگر نشنیده ای که گفته اند : اگر دیدی که نابینا و چاه است ...

نمی گوید ، پدرجان ! اصلا با خودش نمی گوید ، این شیطان ملعون که : استغفرا... نابینا چیه ؟ زبانت را گاز بگیر . اینها هر کدام قافله سالار دنیای مجازیند . هر کدامشان اندازه صد تای تو بیننده دارند . پانصد تای تو استعداد و درک و فهم و البته سابقه دارند . نمی فهمد دیگر ، نمی فهمد . هی می خواهد من را از راه به در کند تا به یکی از عزیزترین ِ این رفقا بگویم که : عزیزکم ! دوست قدیمی من ! نکن از این کارها . حتی اگر دیدی کسی به تو توهین کرد ، مطمئن باش حرفش برای کسی خریدار نخواهد داشت . بابا من دوستت دارم ، خودت می دانی چقدر ! اسمت را هم اگرنگویم با قَسَمِ رفاقتمان می شناسیَم . الان هم اگر بهت زنگ نمی زنم برای این است که موبایلم را دزدیده اند و همه شماره هایم پریده . سر کار یادم نمی ماند ، توی خانه هم به کسی دسترسی ندارم !( اینجاش زیادی شخصی شد ! )

بیا این دو زار فضای نیمه قدسی ِ پیزوری را که از شر وسواسات خناس در امان مانده ، آلوده نکنیم . بیا ما کار خودمان را بکنیم . چه کار داریم به بقیه . ما می خواهیم بنویسیم . فقط همین ! مگر نه ؟ این کلمات شیطانی آتش است به خرمن خودمان ، عزیز دل ! نکنیم  ، نکنیم !

البته اینها را آن عامل استکبار ، آن مزدور بیگانه ، آن آب آسیاب دشمن ! می گوید و نه من ! باور کنید من فقط همین را می گویم : باشووی یلیکله ، قارداش ! *

اصلا به من چه ! من سر پیازم ، ته پیازم ؟ اصلا مگر تو پیازم که بخواهم حرف هم بزنم ؟ یکی نیست به من بگوید : مرد ناحسابی ! تو که همین یکی دو هفته پیش اینهمه از چپ و راست فحش خوردی ، باز هم نفهمیدی دعوای اینترنتی یعنی چه ؟ اصلا انگار حالیت نیست که نصف حال اینترنت و وبلاگ بازی به همین کارهاست . نیکی پیر و  ِبان ! بین که چو ما بد مستان / هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود . آره آقا ! زیبا بود ! صاف زد تو  گل لا مصب . چه کار میکند این رونالدو تو فرانسه ! دیدی ؟! آره بابا خیلی کارش درسته ... سوت ... سوت ... سوت ...

 



 
عنوان ندارد !
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢۳  
 
همه ش تقصير قبلی هاست !
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٩  

اگر اوضاع ما اینسان به هم پیچیده و غوغاست/همه ش تقصیر قبلیهاست

نیارد گر همه دنیا ، حساب پشه ای ما را  / اگر خندد به ریش ما

همه ش زیر سر این انگلیسیهاست / همه ش تقصیر قبلیهاس

اگر مرد بلادیده ، به زیر قرض زاییده / گرانی گر زیادیده

اگر آن یکی آقازاده و این دیگری آقاست / همه ش تقصیر قبلی هاست

اگر دیدی که چرخت پنچرست و مانده ای بی باد / بگو که هر چه باداباد

نکن شک پنچریدن نیز شغل اصلی آنهاست / همه ش تقصیر قبلیهاست

اگر روزی خری تیزید و بعدش جفتکی انداخت / به کار مردمان پرداخت

اگر گاوی به جای شیر می صادراتد ماست !/همه ش تقصیر قبلی هاست

ز صندوق ذخیره گر که عرضی نیست ! یا طولی / نمانده در ته اش پولی

اگر هر گوشه دنیا ، همه غوغا به نام ماست / همه ش تقصیر قبلی هاست !

اگر خوردید جای نفت آن چیز گرامی را / ز سر تا ته ، تمامی را

اگر نفت سر سفره چراغ لامپاتان را راست / همه ش تقصیر قبلی هاست

اگر در آسمان گرمی ، ز خورشید فروزانست /و شب با روز یکسان است

اگر در ساعت سه چهار صبحی موقع برپاست / همه ش تقصیر قبلی هاست

خلاصه هر بلا از زلزله تا هر چه سونامی / شده گر چه به ما نامی

ولیکن کار کار  ِ انگلیس و انگلیسیهاست / همه ش تقصیر قبلی هاست !!!

 

 



 
!!!!!
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٧  

به تعدادی برادر! جهت شهید شدن نیازمندیم

کليک کن برای کفش طلای علی کريمی ! آخرين خبر : کريمی از رونالدینهو جلو افتاده و اول است .

از چی بدت می آد ؟!

دختر شايسته ساخت وطن !



 
سلام !
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱۳  

(ترجمه پست قبلی )

سنگ چه می داند که چه سر پر بلایی دارم

روی این قبر تنها اشک روانی دارم

خشک و خالی از تاریخش آنچه مانده است

اینجا سنگ نوشته ای بیش نمانده است

من نیز برادری زخم خورده دارم

 

*

1- مشهد بودم .

2- جایتان خالی ، حسابی کفتر بازی کردیم با دلمان !

3- تو مشهد برای بعضی از بچه ها پیغام دادم که : در جوار حرم امام هشتم ، شما را هم از دعای خیر محروم نمی کنم ، بلکه شفا یابید ! فرداش موبایلم را دزدیدند !!!!!!!یک دزد احمق پیدا شد و به کاهدان نوکیا 2600 تالیایی زد .

4- یک گدا هم افتاده بود که : تو رو به علی ، حسن ، حسین ، پیغمبر ، امام رضا و سایر بستگان سببی و نسبی ! به من کمک کنید . اما وقتی دید از این حربه طرفی نمی بندد ، زارید که : تو رو به عمر بن سعد ! تو رو به ابن زیاد ! تو رو به شمر ! به معاویه ! به عمروعاص !!...

5- از همه قضایا بی خبر بودم و این بی خبری خیلی خوب بود .

6- از همه اینها گذشته ، نگار را بگو که وقتی توی صحن رسید مثل آدم بزرگها دست بر سینه گذاشت و به امام سلام کرد !

7- راستی ، چه خبر ؟!!

 *

يک وبلاگ ادبی پدر و مادر دار به دنيا آمد ! مبارکه !



 
انا دیلیمه گوره
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۸  

داش نه بیلیر من بلالی باشیم وار

بو قبر اوسته آخان بیر گوز یاشیم وار

آرزی – گورزی تاریخچه سیندان قالان

بوردا آنجاق بیر یازیلی داشیم وار

منیم ده بیر یارالی قارداشیم وار ...

 



 
به نام آزادگی ، به نام آذربایجان ، مانا نیستانی را آزاد کنید.
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٤  

من ایرانیم ، آذربایجانیم . چه بگویم ؟از کجا بگویم ؟ از کوههای سرافراشته سبلان و سهند ؟ از چشمه های اردبیل و سراب ؟ از حیدربابا ؟ از دشتهای مغان ؟ از زرتشت؟ از بابک خرمدین ؟ از ستارخان ؟ از باقر خان ؟از حیدرخان عمواوغلی ؟ از شیخ محمد خیابانی ؟ از چه بگویم ؟ از که بگویم ؟

از کجایش بگویم ؟ از آن روزی که تکه تکه ام کردند ، اجنبی ها ؟ از آن روزی که تکه ای از جانم را در مقابل تفی کندند و بردند ؟ از رنجنامه عباس میرزا بگویم که می نالید : ای اجنبی ! حرف بزن ! تو کیستی ؟

از باکو بگویم یا تبریز ؟ از جلفا بگویم یا گنجه ؟ تکه ای از جان من را کندند . تکه ای  از جان « ایران » و « آذربایجان » . هموطنانم ، همشهریانم ، دوستانم و همزبانانم ماندند آن طرف . بیگانه شدند با من و من چقدر زجر می کشیدم که برای رفتن به « وطنم » باید پاسپورت می گرفتم ؟ آتش می گیرم ... آتش می گیرم ، همان طور که آتش گرفتم ، وقتی فهمیدم که هراتم را ، تفلیسم را ، بحرینم را ، عشق آبادم را از من کنده اند و برده اند . و من چون کرمی خاکی ، ناتوان و متعفن به نظاره شکارچیانم ماندم . گریه کنم ؟ بخندم ؟ تو چه می گویی ؟

من آذربایجانیم . همان که آتش وطن همیشه در دلش می سوزد ، از بابک تا ستارخان . و وطن من « ایران » است ، نه یک ذره کم ، نه یک ذره زیاد . زمزمه می کنم : از دست رفیقان چه بگویم ؟ گله ای نیست ... از دوست بپرسید چرا می شکند ؟ زمزمه می کنم و می گریم به حالم ، به حالمان .

چه گله ای باشد از این دوست ؟ دوست نادان ؟!نمی دانم ! شاید آن روز باید می گریستم که به قول عبید عزیز ، مستر بینهای کذایی به زبانم ، شعورم و موجودیتم ، رسما خندیدند و من هیچ نگفتم . نگفتم  که ای عزیزان! آن روزهایی که پدران شما در خفقان استبداد صغیر می سوختند و جرات ناله ای نداشتند - حتی – این پدران ما بودند که ایستادند و مردند .صمد خان و روسها قصابی شان کردند و ناله شان خاموش نشد .بر دارشان کردند ، در شهر خودشان ، در وطن خودشان . چه گفتید آن روزها ؟ چه گفتید از آن روزها ؟

چه بگویم ؟ این « تف سربالا » را چه کنم ؟ شکوه کنم ؟ نمی شود . فریاد بزنم ؟ نمی شود ... نه قومیت خواهم ، نه استقلال طلب که معتقدم ما جهان سومی ها هر چه می کشیم از این « گه » زیادی است !

یک روز خوزستان ، یک روز سیستان ، یک روز کردستان ، یک روز آذربایجان ... و به قول هدایت و عبید : یه چسه مملکت داریم ... من ایرانیم ،ایرانیم ، ایرانیم ، آذربایجانیم ! اگر سهم بیشتری از این میهن در مقابل قومیتهای دیگر نداشته باشم ، سهمم کمتر نیست .اما کیست که امروز فریاد جدایی می زند ؟ لهجه اش را نمی شناسم !!

 چرا می سوزیم در جهل روشنفکرانه ؟ همه مان شده ایم روشنفکران جاهل . سنگ چه را به سینه را می زنیم . تاریخ سازی چه رامی کنیم ؟ به قول دوستی : آذربایجان نیازی به تاریخ سازی ندارد ! فریاد چه را می زنیم ؟ اینکه ما از تبار دیگریم و جداییم از شمایان؟ آن طرف هم که جماعت مقابل می نالند که : بابا ! جنبه داشته باشید . مگر چه شده است ؟

اما خیلی چیزها شده است عزیزان ! «آذربایجان مارالی» را به چه تشبیه کرده اید ؟ بگذریم از این تف سربالا.

خاک بر سر ما . خاک بر سر ما روشنفکران کتاب نخوانده ولی پیپ کشیده و عینک زده و جلیقه خبرنگاری به تن کرده و گیسو بلند کرده.ما روشنفکران جاهل ! پیشوایان و قافله سالاران مردمان عوام . کوری عصا کش کور دگر ! آری ما اینیم و جز این نیستیم . به نسیمی خم می شویم و به سرفه ای راست . استراتژیستهای حرکتهای مردمی ... زرشک!

حضرات ! اگر امروز این تشنج های فکری و رفتاری ، این حرکات متناقض دیوانه وار را از مردم عوام خود می بینیم .از حرف زدنشان ، فکر کردنشان ، راه و چاه شناختنشان ، برگزیدگانشان تاسف می خوریم، به آنها نتازیم که خود شکن ، آیینه شکستن خطاست.

ولی نه انگار ، از قضا آیینه چینی شکست ... شکست و تمام شد .

 

*

موضوع آن کارتون هر چه که بود ، تمام شد . توهین بود ؟ آری . با غرض بود یا نه ؟ نمی دانم ! اما هر چه که بود من آذربایجانی ام ، عاشق قلم ، کتاب ، روزنامه ، آزادی و آزادگی .

و اکنون به نام آزادگی ، به نام آذربایجان ، به حرمت خون شهدای مشروطه فریاد می زنم : مانا نیستانی را آزاد کنید . « ایران » را از بند توقیف در بیاورید . « ایران » را دریابید . « ایران » را بشناسید . « ایران » را بخواهید ، بخوانید . « ایران » شرف است ، خون است ، آزادگی است ، آزادی ست . آزاد کنید « ایران» را .

 

*

باز می نویسم ، آن روز در بن چاه باغشاه ، ملک المتکلمین ، در آخرین ساعات عمرش به چه می اندیشید ؟ آیا به صد سال بعد می اندیشید ؟ شاید با خودش می گفت : عیبی ندارد . سر خم می سلامت ، شکند اگر سبویی . بگذار تا بمیرم . صد سال دیگر وطنم گلستان می شود . سرزمین آزادی ، سرزمین فریاد . می دانم و ایمان دارم که صد سال دیگر اربابان زر و زور و تبلیغ ، گلوی هموطنانم را فشار نخواهند داد. آن روز آزاد می نویسیم . دیگر روزنامه ای توقیف نمی شود و مدیرش به محبس نمی رود . دیگر محمد علی شاهی نخواهد بود و ایران پر می شود از صور اسرافیل و دهخدا و نسیم شمال و فرخی یزدی و سید حسن کاشانی و مظفری و بهار ...

بخندم یا بگریم ؟ تو چه می گویی ؟

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

 

*

تمامش کن ! فعلا نه از سلجوقیان بگو نه غزنویان .نه از آتروپات و نه از زرتشت . بگذار آبها از آسیاب بیفتد و آنها که همیشه از این آبهای گل آلود ماهی طلایی خودشان را می گیرند و یک چیزهایی را به جهانیان ثابت می کنند ، بگیرند و بکنند آنچه نیکوست. فعلا لطفا خفه شو ...

 



 
دیپلماسی فحش
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۳  

تفاوت ماهوی دو قانون اصلی در جهان خر تو شیر امروز :

1-      زنان و مردان از نظر میزان عقل و درک « کاملا برابر » هستند . ( بر منکرش لعنت !!)

2-      هر وقت زن و مرد یا دختر و پسری با هم ... همیشه جنث مونث است که مظلومه واقع شده و « فریب »  عنصر مذکر را می خورد .

*

لابد شنیده اید حکایت آن پیرزن را که نصف شب رفت پشت بام خانه و دید که دختر و دامادش پشت به هم دیگر کرده و دیش به دیش ! خوابیده اند .پس به زور چسبانشان به هم که : هوا سرده ، یخ می کنین ! لابد باز هم شنیدید که همان پیرزن مزبوره در همان پشت بام کذا و در همان شب حادثه ! عروس و پسرش را می بیند که بله ! کانه دو قلوهای به هم چسبیده مشغول مهرورزی اند ! به زور از هم جدایشان می کند که : بابا ! چقدر شما به هم چسبیده اید . تو این گرما نمی پزید ؟

ولی مطمئنم این جمله عروس ناکام ! را نشنیده اید که گفت : قربون برم خدا رو / یک بوم و دو هوا رو !!

 

 (2)

 

پریروز مطلبی از رضا خواندم که او هم از روزنامه شرق نقل قول کرده بود . ملخص کلام این بود که : کشورهای دوست و برادر عرب ! زیادی احساس برادری کرده اند و در کنفرانس دانشمندان عرب ، بوعلی سینا و ابوریحان و دانشمندان دیگر ایرانی را ، با اضافه کردن یک « الِ » ناقابل عرب کردند ، همچین که انگار این بندگان خدا از بیخ عربند ! این وسط یک عده ایرانی ایراندوست هم با پخش کردن بروشور و داد و بیداد کردن وسط معرکه ، بد جور حال این برادران را گرفته اند ... عجب !

تازه هنوز عجبش رو نشنیدید که سفارت ایران در فرانسه به خاطر اشتغال به امر مهرورزی (با کی ؟!) از باغ خارج تشریف دارند و نمی دانند که اصلا « کی زاییده !» . درست مثل آن موقعی که ترکیه مولانا را شاعر « ترک »  معرفی کرد و ما مشغول آب بستن به « سد سیوند » بودیم . یا آن وقتی که به جای دولت مهرورز ، وزارت خارجه شیطان بزرگ اقدام به دفاع از اشیاء تاریخی ایران ( از قول مسئولین : چند تکه کوزه شکسته !)کرد . اصلا چرا راه دور برویم ، کدام طنز پردازی می تواند زیباتر از این جمله را صادر بفرماید که : « عبور خط مترو با ده پانزده واگن از زیر میدان چهار باغ ، هیچ اثر نامطلوبی ( بخوانید لرزه ، تکان ، لقوه یا هر کوفت و زهر مار دیگر !)بر ساختمانهای سیصد سال پیش نخواهد گذاشت . اگر باور ندارید ، صبر کنید تا ثابت شود که راست می گوییم !» مثل همان غارت جیرفت که هیچ اثر نامطلوبی بر حق مسلم ما نگذاشت . به قول آن برادر رییس سابق تلویزیون : ای خاک بر سر این ملت ! و غیره ...

*

باری ، رضای عزیز ! در این دنیای خر تو خر ( دور از جان خرها !) هر کس چوبی دارد . هر کس آستینی یا پاچه ای یا هر سوراخ دیگری دارد . هر کس دستی دارد و هر کس پایی . معمولا دستها چوبها را می گیرند  و توی آستین یا پاچه یا هر جای دیگر بغل دستی ( هر کس می خواهد باشد ) می کنند و پاها بعد از فرو کردن ، فرار می کنند . ما فلجیم عزیز دل ! فقط تنها جاییمان که خوب کار می کند همان آستینمان یا پاچه مان یا سوراخهای دیگرمان است . نیش این عقربها هم ، نه از ره کین است . بلکه « هر عیب که هست از گرانجانی ماست ! » این تجاوزات هم ادامه دارد . یک روز از عرب ، یک روز از ترکیه ، یک روز از روس و ... خلاصه چوب ( یا هر آلت دیگری ! ) زیاد است و آستین یا پاچه یا هر سوراخ دیگری که دست و پا هم نداشته باشد و نتواند از خودش دفاع کند کم گیر می آید ! آنها تجاوز می کنند و ما با افتخار ، پیش خودمان اعلام می کنیم  که : دممان گرم . ملت از ما شریفتر و نجیب تر پیدا نمی شود . ما سرافرازان تاریخیم و از این حرفها !

البته این حرفها را وللش ، انرژی هسته ای را بچسب که حق مسلم ماست !

ببخشید بی ادبی می شود ولی نمی توانم زبان حال دوستان و برادران عرب و غربی و چینی و ژاپنی را نگویم که در دستگاه شور می خوانند  :

دو دست او همه بر پیچه اش بود

دوست بنده در ماهیچه اش بود !

بدو گفتم : تو صورت را نکو گیر

که من صورت دهم کار خود از زیر ...

 

*

(3)

 

با این اوضاع تیم ملی فوتبال ، اگر این تیم فقط ده گل از هر حریف بخورد ، باید بارید ! به هر چه بیت که می گوید : نابرده رنج ، گنج میسر نمی شود !!!

*

(4)

رضا ! می شناسمت ، پس ناراحت نمی شوم . حتی به تو حق هم می دهم . حیف که پرشین بلاگ باز نمی شود تا بتوانم چیزی برای تو بگویم . هنوز جواب پست قبلی ات توی این صاحاب مرده ! آپ لود نمی شود که پست جدیدت را خواندم .

« نکند بعضی گول آن لهجه ای را خورده اند که ميراث ترکان خونخوار و وحشی سلجوقی است؟»

رضای عزیز ! این حرف را نزن ! این طور ردباره زبان ما سخن نگو ! نگرانی ات را تحسین می کنم و اصل سخنت را می پذیرم ، ولی تو را به خدا وقتی عصبانی می شوی ، اول یک لیوان آب خنک بخور ، بعد ب... به ما ! بگذریم .

به زودی بحث را عمیق تر می کنم.

 

پ . ن : نمی دانم این زهرماری چرا پرشین بلاگ را باز نمی کند ...