ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
نان گران !
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳٠  

مسئولی  را گفتند : مرغ گران شد !

گفت : باکی نیست . بالش خورید که هیچ فاصلتی نباشد میان بال و ران ، حتی به دو انگشت .

گفتند : بال هم گران باشد .

گفت : پایش را بخرید و به سوپ ریزید و تقویت شوید! که جوانمردی آن نباشد که مسئولین به تقّی یا توقی تضعیف کنید و نگذارید که خدمت کنند .

گفتند : گزاف باشد بهای پا !

گفت : باکی نباشد . تخمش خورید و شکر خدای به جای آورید . که تخم ماکیان را گوشت ثانی نامیده اند و حکما گفته اند : هر کس تخم ماکیان خورد از هزار بلا در امان باشد .

گفتند : تخمش را هم نتانیم خوردن که دانه ای شصت ، هفتاد چوق باشد !

گفت : ما را باکی نباشد از تبلیغات مسمومتان . باری هر آنکس که دندان دهد ، لاجرم نان هم دهد !

گفتند : خوب گفتی ! نان هنوز گران نشده است .

گفت : دیدید گفتم !

جماعت به شادی در آمدند و هلهله آغازیدند.

 و در آن میانه همگان به ارزانی نان می اندیدشیدند و آن مسئول به اینکه « عجب ! پس نان گران نشده ... »



 
سوت ها و آدمها
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۱  

این بنده ی خدا را پارسال توی میدان ولیعصر دیدم . آهنگهای درخواستی را با سوت می زد و ... !

*

راستی ویژه نامه ی ازدواج و این مطلب من و ... بله !!!



 
مهرورزی در هووها !
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٧  

ای خروس ای مظهر مردانگی !

سرپرست مرغهای خانگی !

هم تو  را شایسته آید صد سبیل

دور از تو اتهام :  زن ذلیل

نه اسیر مهریه ، نه بند وام

مرغها را صف به به صف کردی تو رام

توی لانه ت هیچگه دعوا نبود

بانگ جیغ وغر غر زنها نبود

من فدای آن عدالت بازی ات

مهر ورزی در هووها سازی ات

سر بلند و اهل بیتت دور خویش

جراتی کو تا که آید غیر، پیش ؟

با نوکت خونین و مالینش کنی

ناگهان بالا و پایینش کنی !

باز مردانه به میدان تاختی

از رقیبان صحنه را پرداختی

چشم بد از اهل بیتت دور باد

دیده هاشان نیز کلا ! کور باد

ای خروس ای مظهر مردانگی !

سرپرست مرغهای خانگی !

در دهات خویشتن آباد باش

از حصار شهرها آزاد باش

کس  نه بفریبد تو را با برق شهر

راهی ات سازد به غرب و شرق شهر

هان ! بپرهیز از از چراغ بی شمار

پشت وانت خر نشی ، گردی سوار

هان ! حذر کن زین نگار هفت رنگ

نیست اینجا جان تو شهر فرنگ

چون به شهر آیی نگاهت می کنند

اشتباها ، اشتباهت می کنند

تا شوی هفتاد خط و شارلاتان

بچه هم گولت زند پس بی گمان

مثل سگ جان می کنی و می بری

لقمه نانی بهر بهر فاطی و زری

تا به وقت نیمه شب در کار و بار

که بری هم بار هم باشی به کار

ان طرف هم چشمها وا می شود

بین خانمهات غوغا می شود

فرش و مبل و صندلی و ماکروفر

می شود کشف و شود زیلو مضر!

می شوی تسلیم لاک و خط لب

تو بدهکار و جماعت در طلب

می شود هر یک به قر و فر خویش

می رود بر پشت بامت نیز دیش

چادر صغری فرود آید یواش

می شود مانتوی اندامی به جاش !

روسری ها نازک و کوچک شوند

ازسر و گردن یواشی دک شوند

تو همان گونه پی نان می دوی

بهر هر کاری به هر جا می روی

لیک مانی باز در هشت و چهار

تو پیاده ، نان بود هر گه سوار

فرصتی کو تا ببینی بچه ها

در چه کارند و چه گویند و چه ها !

ها ! نگویی فرق باشد بین ما

شهریان باشند از ماها جدا

تنبون کوتاه و موهای بلند

در میان روستایی ها نیند

نه ! خطا کردی که اینها نیستند

فکر کردی این جماعت کیستند ؟

اقدس و کلثوم و فاطی بوده اند

کلهم اول دهاتی بوده اند

حال آزیتا وشیلا  گشته اند

عاشق ماشین و ویلا گشته اند

**

گفت با سیب ِزمینی ، یک خیار

ای هوار از دست اینها ، ای هوار !

توی شهر ما پر از آقا بود

کاش یک رگ از تو در اینها بود

 



 
حسنی و باقی قضايا !
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠  

حسنی به مکتب نمی رفت ٬ باباش فرستاد شوفری !



 
و اينک جشن تولد نگار جون جونی ! يا :‌آخرين خبر : امير اسماعيلی زنده است !
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳  

***

***

***

این عکس هم برای اعلام تولی و تبری از بعضی ها !!!

***

این آخری هم برای زنده شدن همه خاطره هایی که باد با خودش ورش داشت و برد !



 
چه می کنه اين غضنفر !
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢  

فکر می کنید اینها رو کی گفته ؟‌!

برخي با نذر روزه 100 روزه يا قرائت صلوات به اندازه تعداد آراي انتخاباتي شكرگزار اين نعمت بوده‌‏اند  !!!

البته نظر این حضرت استادی درباره آدم خوبها و آدم بدهای سریالها هم تاریخی ٬ بدیع و مشت محکم بر دهان یاوه گویان است ٬ داداش !

*

خبر فوری :

بازگشت رولمی ٬ بدون جای کامنت !

خیلی نامردی حمید !