ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
ماهم اومديم !!!
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٧  

می گویند : کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من ! شنیده اید که ؟ خب خدا را شکر . البته عزیزان ! باید به این نکته توجه داشته باشید که پشت من نمی خارد پس طبیعتا نه به انگشتی احتیاج دارم و نه عجالتا به ناخنی ! من فقط می خواهم یک وبلاگ داشته باشم .

به هر کسی گفتم ، گفت : خب داشته باش !

اما هیچ کس به این فکر نکرد که همیشه هم خواستن ، توانسن نیست . من بلد نیستم . همه گفتند : یادت می دهیم . گفتم : کی ؟ گفتند : هر وقت تو بخواهی . گفتم : فردا خوبه ؟ گفتند : نه . فردا یک جایی قرار داریم که ... گفتم : پس فردا چی ؟ گفتند : ام ... نه ! کلاس داریم . گفتم : پس اون فردا . گفتند : مهمونیم خونه خاله اینا ...

*

اما ما آمدیم . با دوجفت پای شکسته . با یک دل لرزان از بپایی حضرات . با یک پای محکم برای فرار . با یک زبان فصیح برای اظهار جمله معروف : غلط کردم ! ( به قول یکی از دوستان ، فکر کردی غلط کردم را برای کی ساخته اند ؟ برای همین موقعها دیگر ! ) 

لابد باز هم شنیده اید که کرم از خود درخته . خدایی این یکی در مورد ابن بنده خدا شدیدا صدق می کند . به هر حال ، سلام حمید ! سعید ! امیر ! جلال ! علی ! مهدی ! رضا ! و غیره ... بترکید الهی . جمعتر بنشینید ، ما هم او مدیم ! ...