ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
بچه های علی ۱
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٦  

« این درد برای تو بس که شب با شکم پر بخوابی و در گردت شکمهای گرسنه و جگرهای تشنه فراوان باشد»

نهج البلاغه (حضرت امیر خطاب به یکی از والیانش )

*

اوضاع بهتر که نشده ، ولی ملالی نیست . اینها هم جزء خرده فرمایشات حضرات هستند . اصلا مگر کم است لقب « ولی نعمت »  ، دیگر چه می خواهند ؟ عزیزان ما که بیکار نیستند کوچه به کوچه و خیابان به خیابان دنبالشان بگردند !

آسمان ، آبی که نه قهوه ای شده و حال آدم از آفتاب عالم تابش به هم می خورد  . می نویسم و دوباره خط می زنم . از کجا شروع کنم ؟ از آن روزی که هنوز عید نشده بود ؟ از خانواده ای که هشت دختر قد و نیم قد داشت و سرپرستی نه ؟ از دل های صاف بچه هایی که هر کدام به فراخور اوضاع جیبشان ، شب عید... بگذریم . از آن روز یک سال می گذرد . آن بچه ها هنوز هستند و ما بچه ها نیز .

اصلا مگر یکی دو تایند ؟عادت کرده ایم  . عادت کرده ایم به بچه های واکسی ، به پیرزنهای خرد شده در چادر مشکی سفید شده شان و به پیرمردهای چسب زخم فروش .

ولی کدام زخم ؟ رها کنم ...

*

بچه ها ! فکر می کنید باز هم می شود یا علی گفت ؟ اینبار بیشتر و وسیعتر ؟ « بچه های علی » تنهایند . به امید معاویه ها نباشیم ...

*

فعلا هر کسی هوای بچه های علی در سرش افتاده ، یک کامنت « یاعلی » بگذارد ، تا به همین زودی ...