ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
به یاد پتی آباد « جوانی به وقت فردا » و جشنواره ی سرو بلورين و باقی قضايا ...
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٥  

1 ) کامی ! ولش کن . کشتیش بیچاره رو !!

 

یک روز توی مملکت « پتی آباد » یک جماعت شاعر ، جمع می شوند تا از فرهنگ و ادبیات و هنر مملکت دفاع بکنند ، تا آخرین قطره ی خون ! این جماعت عزیزی که ذکر خیر شان رفت قبلا هم با سفرهای سیاحتی – زیارتی شان به ترکیه و آذربایجان و گرجستان و ... توانسته بودند تا « آخرین قطره ی خون » از ادبیات و فرهنگ و هنر پتی آباد دفاع بکنند .

 

2) حالیا ، رفتیم و تخمی کاشتیم / وان غلط بود آنچه می پنداشتیم !!!

 

خب حالا چطور از این مادر مرده باید دفاع کنند ، این بندگان خدا ؟ بروند در اعتراض به این جمله وزیر ارشاد که فرموده بودند :« مولانا ارتباط زیادی به ما ندارد ، توی بلخ به دنیا آمده ، توی قونیه هم مرده ! » ، بزنند توی گوش وزیر ؟ نه ! این که نمی شود . به هر حال بد است ، زبانم لال وزیر ناراحت می شوند و آنوقت حمایت شان را از فرهنگ – ببخشید – ارشاد این مرز و بوم قطع می کنند . بروند یک کنگره ی بزرگ بزنند برای بزرگداشت حافظی ، عطاری ، مولانایی – ببخشید ، او که به ما ربطی ندارد ! – خیامی ، چیزی . ها ؟ خوب است ؟ ... ولی نه ! آن بنده خدا ها که مرده اند ، مرده شان هم که به درد کسی نمی خورد ، ولش کن . . .

 

3 ) هر که آمد عمارتی نو ساخت / رفت یه پولی به شهداری ! پرداخت !!

 

آها ! یافتم ! یافتم ! یک جشنواره می زنیم چهل ستون چهل پنجره و حالش را می بریم . اینطوری هم فال است هم تماشا . ( آن هم چه تماشایی ! ) . یک جشنواره بزرگ و عالی . البته خب ، به هر حال باید دغدغه های وزیر محترم ارشاد را هم مد نظر داشته باشیم . نمی توانیم از شاعرانی مثل مولانا و طیف کانون نویسندگان پتی آباد و آنهایی که منتسب به خود فروخته های ضد انقلاب نامرد هستند تجلیل کنیم . من و اصغر و اکبر و حسن حسین ، والسلام ...

 

4) اول قرار نبود بسوزند عاشقان / بعدا قرار شد که بسوزند عاشقان !

 

بگذریم ...  (حالش را ندارم ادامه بدهم . )