ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
روزه سکوت !
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۸  

روزی به گوشه قهوه خانه ای (1) جماعتی از دوستان شفیق و رفیقان رفیق گرد هم برآمده بودند و از هر دری سخنی می راندند که یاران موافق بودند و نزدیکان کما فی السابق !

چرا برانکو چنین گوید ؟

چرا ریواس به چین روید ؟

چرا به هسته ی ما گیر است ؟

رییس بیشه چرا شیر است ؟

صدای بال پشه از چیست ؟

پسر عموی فلان کس کیست ؟!

باری ، ساعتی چند به مصاحبت گذشت و درویش در آن میانه هیچ نگفت و سر موافقت و مخالفت با کس بر نداشت . همان طور سر در جیب فکرت فروبرده و دود قلیان به پکی فرو خورده . جماعت آنقدر گفتند تا خسته شدند و زبانها به سخن پراکنی بسته ، پس یکی رو به جانب درویش کرد که : ای نیک مرد ! تو چرا خاموشی و هیچ سخن نمی گویی ؟ مگر چیزی به چنته ات نباشد از این همه اظهارات کارشناسی ؟دیگری گفت :  یا مگر تو آن کارشناس خبره ای در برخی مسائل ! که بیانش با این جماعت به مصلحت نباشد ! آن سیمی گفت : تو را از اتفاق بر گلستان به اصطلاح سعدی ! گذار افتاده و تنها باب فواید خاموشی اش خواندی که اینچنین خاموشی . دیگری گفت سکوت از آن کرده ای که در روز موعود افشا کنی و پرده بدرانی به طرفه العینی . آن دیگر را نظر بر این بود که خاموشی ات روزه سیاسی باشد وچه و چه  ... الخ . چون رفیقان هر کدام نظر خویش را بگفند ، در میانشان اختلاف افتاد که من راست گویم و کار من درست است و از پیشانی این بیچاره شناسنامه اش خوانم و دانم انچه ندانم و تمام  حق شش دانگ با من است و بس !

مصرع با اضافات :(پس ) می توان حق گفت جز زیر لحاف ؟!!

چون نزدیک به یقه گیری آمد و نوبت چاک کردن و دادن گریبانها شد ، درویش مصلحت بیشتر از این ندید که یاران موافقش به آنی به هم بر آیند و آن شود که هر روز در عراق  می شود و افغانستان ! تا یکی در آن میان حمله انتحاری نکرده درویش مشتی به میز کوبید (2) و رقعه ای (3)بنوشت که : ای یاران گرمابه و گلستان ! به هم میاویزید از سکوت من که این سکوت از ناچاری باشد و نه مصلحت . من نیز چون شما دوستتر دارم که بحث کارشناسی کنم و ارنج تیم ملی بچینم و متن گفتگوی تیم مذاکرده کننده آماده کنم و داروی شفای اقتصاد بدهم و از تورم بگویم و از ارتباطش با نقدینگی و از نفت بگویم و سفره های خودمن و از برج کج پیزا گویم و نسب ماترکوپولو و چه و چه . ولیکن ناچارم به سکوت که امروز حناق گرفته ام و صدایم در نمی آید ...

تو را در بحث می بینم صدایم در نمی آید !

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید !!

 

 

1)      بدل : پارک . بدل : کافی شاپ . بدل: جایی دیگر ( و چه می دانیم کجا ؟)

2)      بدل : کوفید ! بدل : توپید !

3)      رقعه : نامه دستی کوتاه .