ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
موضوع انشاء : تعطیلات عید را چگونه می گذرانید ؟
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٧  

به نام خداوندی که معلم را آفرید تا شمعی باشد تا ما به دورش جمع بشویم و درس بخوانیم و باسواد بشویم و در آینده برای خودمان آدم بشویم ! اکنون که قلم در دست می گیرم و می خواهم درباره عید بنویسم خانه مان خیلی به هم ریخته و مامانم با بابام دارند دعوا می کنند که امسال پرده ها را بشویند یا نه . البته به نظر من اصلا پرده را نباید آویزان بکنیم از جلوی پنجره ، چون هی تند تند کثیف می شود و مامان آدم به بابای آدم می گوید که پرده ها را باز کند ، بعد بشوید و دوباره برود بالای چهارپایه و بزند به چوب پرده . آنوقت بابای آدم با مامانش دعوا می کند و آخر سر هم آدم آن وسط کتک می خورد تا بابایش دلش خنک شود و بعد بلند شود پرده ها را بکند !

امسال عید بابایمان گفته که به مسافرت می رویم ،  مثل پارسال . اما پارسال ما به مسافرت نرفتیم چون عیدی بابایمان را دادند و زیادش نکردند ، پس ما مجبور شدیم که لباس بخریم و مامان مان با بابایمان دوباره دعوا کند که آبرویش را می برد و یک کفش چینی به زور برای بابایمان بخرد و همه مان بخندیم . ما مسافرت را دوست داریم ، اما نه این طوری که عیدی بابایمان را کم بدهند ، بعد ما هم عیدی مان کم بشود و سفر هم نرویم و بابایمان الکی تا امامزاده داوود ببرد مان و بگوید سفر رفتیم .

حالا ما نمی دانیم که عیدی کارمند ها را چقدر می دهند ، پس نتیجه می گیریم که قضاوت زود بد است و باید برنامه ریزی کنیم برای عید مان تا اوقات مان به بطالت نگذرد . ما از بهار و سبزی درختان چیزهای زیادی یاد می گیریم اما هر وقت سبزی برگ درختان را می بینیم یاد آن پنج تا اسکناس سبزی که پارسال دایی مان بهمان داد می افتیم و توی دلمان یک جوری می شود . ما در ایام نوروز به خانه ی همه ی فامیلها سر می زنیم ، غیر از خانه خاله مان با آن شوهر خسیسش .

در روزهای عید ما فقط بازی نمی کنیم و پیک شادی مان را هم حل می کنیم . ما برای حل کردن پیک شادی از پدر و مادرمان کمک نمی گیریم ، فقط به آنها می گوییم که ما را راهنمایی کنند و آنها هم راهنمایی مان می کنند و خط شان را نمی شود بخوان.... ببخشید ! ما عید را خیلی دوست داریم چون مدرسه را تعطیل می کنند و آقا معلم مان که خیلی زحمت می کشند و حرص می خورند تا ما آدم بشویم ، استراحت بکنند و بروند جلوی مجلس بگویند که حقوق شان را زیاد کنند . ما دوست داریم آقا معلم مان مثل بابایمان ناراحت نشود و برود برای خودش کفش چینی بخرد و با بچه هایش در امامزاده حسن بستنی بخورد .

ما در عید نوروز آجیل زیاد نمی خوریم و میوه خیلی می خوریم ، چون دیگر به هر خانه ای که می رویم از آجیل خبری نیست یا اگر هم باشد بچه های صاحبخانه قبلا دخلش را آورده اند و فقط نخود و کشمشش برای ما مانده است ! بابایمان هم می گوید که آجیل قند خون را می برد بالا و دیگر پایین نمی آورد و دندان آدم را خراب می کند . ولی ما نمی دانیم چرا دندانهای اصغر که بابایش همیشه برایشان آجیل می خرد و بساز و بفروش است – خوش می گوید : انبوه ساز ! – درد نمی گیرد و نمی افتد .

 ما امسال با خودمان قرار گذاشته ایم تا برای عید مان برنامه ریزی کنیم و مثل پارسال مامان مان هی بهمان نگوید که : «خرس گنده ! چقدر می خوابی ؟»و « مارمولک ! باز هم رفتی توی کوچه فوتبال بازی کردی ؟!» و خیلی فحش ها ی دیگر .

راستی ، ما همیشه یاد تلویزیون هم هستیم که با برنامه های خوبش ما را آدم می کند . ما امسال هم با دیدن فیلمهای سینمایی تلویزیون که به قول مامان مان از کله صبح تا بوق سگ  پخش می شود ، مثل ترمیناتور و پلیس آهنی و کلی فیلم بزن بکش دیگر با چیزهای خوب و دوست داشتنی و کارهای خیلی خیلی خوب آشنا می شویم و می فهمیم که باید آدم باشیم و خوب باشیم مثل پلیس آهنی و هری پاتر و بقیه ! البته ا هنوز مطمئن نیستیم که بتوانیم از این فیلمهای آدم ساز استفاده کنیم ، چون بابایمان در این روزهای تعطیلی می نشیند و شاهنامه می خواند و چایی می خورد و هی می گوید : به به ! نور به قبرت ببارد . ما که نفهمیده ایم این نور قرار است به قبر کی ببارد و توی آن شاهنامه که عکسهای قشنگ دارد و بابایمان نمی گذارد بهش دست بزنیم چی نوشته شده است .

خب انگار دیگر دو صفحه مان تمام شده است و باید انشاء را تمام کنیم . در پایان نتیجه می گیریم که عید خیلی خوب است و عیدی هم خوب است و کفش چینی را هر کس ساخته ، خدا پدرش را بیامرزد و در چهارشنبه سوری نباید ترقه بازی کرد و آجیل نخوریم و فیلمهای آدم کن ببینیم و خانه آدمهای خوب در عید برویم و عیدی بگیریم .