ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
يا علی گفتيم و عشق آغاز شد ...
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢۱  

فعلا پنج نفرتان « یاعلی» گفته اید و هر کدام به زبانی . گفته اید : یا علی گفتن مردی می خواهد ... گفته اید : دلم تنگ نجف است... گفته اید : ما تیممون تکمیله ! ولی یا علی !

آری سعید عزیم ، یاعلی گفتن مردی می خواهد . نمی گویم مردش هستم . می گویم : مردش باشیم . می گویم : دلمان را به شعارهای خر رنگ کن اینان – دونان!- نبندیم . وا... برای مایی که حتی خطر مرگ را حاضریم به جان بخریم برای زیارت پدر یتیمان ، ننگ است که همسایه مان گرسنه بماند . هنوز این معما برایم درست و حسابی حل نشده که  (کسی ناراحت نشود !)من ایرانی چطور مشتاق دیار دوستم و در صف یزید !

فکر می کنم حالا زمانش رسیده باشد که برای یک بار از خویش بپرسیم : ای شیعه علی ! ای عاشق علی ! تا به حال سنگینی کدام کوله بار  بر دوشت سنگینی کرده است ؟آری سعید عزیز ! گفتی که این بار ، بار ِ سنگینی است و من می گویم  : بگذار بشکند این دوش که تابه حال باری نکشیده است .

 و حالم به هم می خورد از حرفهای شانه خالی کن که کمیته امداد داریم و دولت داریم و کوفت داریم و زهرمار . باور کنید اگر قرار بود گرسنه ای در ایران نماند ... بگذریم . بار دیگر می گویم : دل به معاویه ها نبندیم !

به راه بادیه رفتن  به از نشستن باطل

که گر مراد نیابم  به قدر وسع بکوشم