ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
 
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۸  

شنبه :

حاج حسن نان و پنیر را فرو کرد توی گلو و چایی شیرین را هم پشت سرش سر کشید . شاید اگر از وضعیت خانه و زندگی این بنده خدا برایتان بگویم ، تعجب کنید از اینکه ایشان چنین سفره محقّرانه ای برای   صبحانه دارند . اما به هر حال هر کسی در زندگی اش نوستالژی هایی دارد که مثل خورده آنها را در تنهایی و انزوا ، یا حتی در شلوغی و جمعیت هم حفظ ی کند.

 ولی ما که نمی خواهیم درباره نوع صبحانه حاج حسن صحبت کنیم ، مطمئنا هم نویسنده و هم خواننده وقتشان بسیار با ارزش تر از بحث درباره صبحانه حاج حسن و فوتبال و سیاست است . حاج حسن ، همان حسن مردنی راسته بازار فرش فروشها بود که بعد سالها شاگردی و بدو بدو و به قول خودش از آب حمام رفیق گرفتن ، موفق شده بود که برای خودش حجره ای دست و پا کند و وبا همان زبان صاحاب مرده اش که مار را از لانه اش می کشد بیرون ، چه برسد به من ساده که رنگ آفتاب و مهتاب را ندیده بودم ! – این ها را زن حاجی موقع غر زدن سر آن بنده خدا می گوید – بعد از چند سال برای خودش کله گنده ای شد و با یک حج رفتن و یک حاجی خوری گرفتن ، توانست رسما از « حسن مردنی » به « حاج حسن » تغییر نام بدهد . اما راستی موضوع روز شنبه چه بود ؟ آها ! برای حاج حسن برگه ی مالیات  آمده بود !

یکشنبه :

تمام روز حاج حسن به غر زدن و فحش دادن به زمین و زمان گذشته بود . آنطور که حاجی حساب کرده بود ، هیچ دلیلی نداشت از پولی که با عرق جبین و کد یمین به دست آمده و تازه عوارض شهرداری و پول آب و برق و گاز داده ، مالیات گرفته شود .

-     آخر شما انصاف بدهید ؛ مگر من چقدر درآمد دارم که بخواهم نصفش را هم با دولت شریک بشوم ؟ وضع بازار هم که کساد است ، صبح تا شب هم داریم توی حجره مگس می پرانیم . ( اینها را حاج حسن به دو تا شاگردش می گوید و آن بیچاره ها هم مثل بز اخفش سر تکان می دهند و اصولا غلط می کنند که حرف زیادی بزنند !)

-         

دوشنبه :

حاج ولی می گفت : یک وقت هوس نکنی با دولت در بیفتی ها ! چوب تو آستینت می کنند . می آیند همه داراییت را حساب کتاب می کنند . ها ! فکر کردی شهر هرت است ؟ بهتر است خودت بروی مثل بچه آدم پولشان را بدهی  ، آنوقت شاید از گناهانت گذشتند !

-          بابا مگر من گناه کردم ؟

-          پس چی ! گناه از این بالاتر که به حرف های من شک می کنی ؟

اما یونس پسر حاج ولی می گفت بابایش از وقتی که مامور مالیات را با پدر عروس آینده اش اشتباه گرفت و همه جیک و پوکش را به او گفت ، فکر می کند که دولت همیشه آمارش را دارد .

-     آن که آن بالا نشسته ، جای حق نشسته پسر ! پس این بنده خداها اگر از من و تو مالیات نگیرند ، از کی می خواهند بگیرند ؟ از کارمندهای خودشان که گوشتشان زیر دندان خودشان است ؟

حاج حسن مانده حاج و واج که چه خاکی بر سر آن کاغذ بکند ؟

سه شنبه :

-          اصلا همین آسفالت کوچه را دو ماه طول کشید که درست کنند .

-          برای اینکه یکی مثل شما دو ماه مالیاتش را دیر داده.

-     پسر این قدر آن چرت و پرتهایی که توی درس یادت داده ند ، به من تحویل نده . آنوقت که تو می رفتی مکتب ، من از آنجا بر می گشتم . هیچ هم این حرفها نیست . مملکت نفت دارد ، بفروشند ، آسفالت بکنند . به من چه !

-          اگر تمام شد چه ؟

-          هر وقت تمام شد ، من مالیاتم را می دهم . تو فعلا این اعتراض نامه را بنویس .

چهارشنبه :

حاجی دیشب را نخوابیده بود . حالا از ترس آن چوب کذایی بود که حاج ولی می گفت یا تحت تاثیر سخنرانی آتشین پسرش احمد ، نمی دانست . از این پهلو به آن پهلو شدن تا صبح ادامه داشت و ورقه مالیاتی حاج حسن پویان دره ای با آن صفرهای درشتش ، جلوی چشمش رژه می رفتند . صبح احمد که به دانشگاه می رفت ، گفت : فقط فردا را مهلت داری !

احمد رفت و « ای به گور پدر کسی که به تو دیپلم داد ... » را نشنید .

پنج شنبه :

روزهای زیادی در تاریخ  وجود دارد که تاریخ نامرد ، اصلا آنها را ندیده است . انگار نه انگار که این روزها وجود داشته اند . اما این روزها واقعا وجود داشته اند . مثل امروز که حاج حسن با دست لرزان و پای ترسان ، بالاخره به شیطان یک لعنت بلند بالا فرستاد و برای اطمینان از کار ، خودش راساً به بانک مراجعه کرد و پول گرفت .

حتی دلا راست شدن های مسئولان بانک هم نمی توانست هوش و حواس حاجی را سر جایش بیاورد . پول را که گرفت ، بعد از چک کردن مبلغ تا قران آخر ، پرید توی ماشین و رفت تا اداره مالیات . از ماشین که پیاده شد ، پول را محکم گرفته بود ، هنوز چند قدمی از ماشین دور نشده بود که یک موتوری نا لوطی که کارش هم هیچ مالیات نداشت ، پول حاجی را زد ... نترسید ، این داستان هم مثل همه داستانهای دیگر باید یک فرشته نجات داشته باشد دیگر. البته اگر فکر می کنید که الان یک آدم غول تشن ولی خوش قلب می پرد وسط خیابان و یقه آقا دزده را  که لابد به خاطر نداری و رفیق بد و ذغال خوب و این حرفها به این راه فتاده را می گیرد ، اشتباه می کنید .

در واقع فرشته نجات این داستان روز قبل از محل حادثه رد شده بود و الان روحش هم از فرشته شدن خبر ندارد . البته نظر دایی کوچکش ، موقع تولد « فرشته » بوده ولی خب چه کار می شود کرد ، مامان بچه « رزیتا » را ترجیح می داد . خلاصه پوست موز رزیتا خانم که باز هم به حرف مادرش گوش نکرده بود و تا سطل آشغال بعدی صبر نکرده بود ، آقا دزده را کله کرد و حاج حسن را از سکته حتمی نجات داد .

جمعه :

فکر می کنید روز جمعه می تواند چه خبر باشد ؟ هیچی . فقط سر صبحانه حاجی سخنرانی غرایی درباره لزوم دادن مالیات توسط افراد جامعه ، در آمدن نان از زیر سنگ تو این دوره زمانه ، به باد نرفتن نان حلال ، حتی با یک پوست موز و خیلی چیزهای دیگر بحث کرد که برای اولین بار به احمد مجال شعار دادن  و ارائه ریز مطالبات دانشجویی طی هفته اخیر را به جماعت اهل منزل ، نداد که نداد !

بعد التحریر : الان که به تیتر پست قبلی نگاه کردم دیدم یک سوتی اینقدری داده ام . به هر حال به خاطر عدم دسترسی به کامپیوتر ، همین الان از موضوع با خبر شدم و معذرت می خواهم . در ضمن درباره محتوای ضرب المثل ها باید عرض شود که ، بنده و هیچ کس دیگر تمی توانیم در فرهنگ فولکولریک دخالت کنیم و خلاصه ضرب المثل ، همین است که هست .!

***