ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
مشروبه
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٠  

یک مامور از مرکز آمده بود ، حرفهای غریبی می زد . گفتیم جلوی رعیت بروز ندهد ، داد ! مردکه تا پیدایش کنیم و بدانیم چه می گوید ، مغضوب را گرفته ، دست بسته برد و مرغ از قفس پرید ! گفتیم کسی بیاید که با این مردکه دمخور شده است ، آهنگر را آوردند . از قرار نعل اسبش کنده شده بوده ، آهنگر درستش کرده ، عین روز اول . البت این ها را خودش می گفت پدر سوخته ارواح خیکش ! هی هلدرم بلدرم می کرد ،  جانمان درآمد تا از زیر زبان صاحب مرده اش حرف بکشیم .

می گفت مامور گفته دارد مشروبه می شود ، مملکت . پرسیدیم : مشروبه دیگر چه زهرماری است ؟ گفت : یعنی اینکه مملکت ایران هم می شود مثل مملکت جاپون !

 داشتیم دیوانه می شدیم ، داد زدیم : ای مردک نفهم ! تو خودت می دانی جاپون دیگر چه خراب شده ایست ؟

گفت : نه وا... ما که از این خیرآباد مان بیرون نرفته ایم تا حالا . اما یارو می گفت : جاپون یک مملکت هست که جماعت رعیت و شاهش یک غیرت زیادی کرده و روس را از مملکتشان بیرون ریخته اند !

فرمودیم : عجب ! ای خراب بشود این خیرآباد که که از کل ارث شاه بابایمان ، این خراب شده به ما رسید . خندید . غضب کردیم . خواستیم بدهیم همانجا لبهایش را ببرند تا برای همیشه آن دندانهای صاحاب مرده اش معلوم باشد ، گفتیم گذشت کنیم بلکه بیشتر بگوید، یک « زهرمار احمق !» بیشتر نگفتیم .

گفت : مامور گفته از قرار در تهران علما با جماعتی از رعیت توی شاه عبدالعظیم بست نشسته اند که ما عدالت خانه می خواهیم .

ماندیم سفیل و سرگردان ، گفتیم : مگر نعوذبالله ، با پادشاهی ِ قدر قدرت همایونی ، فیل افکن ِ شیر اوژن ، عادل ِاسلام پناه ، الخاقان بن خاقان مظفرالدین شاه توی مملکت ظلم هست که عدالت خانه بخواهند ؟ این دیگر چه قسم درخواستی است ؟ اصلا گیریم که عدالت خانه ساختند ، آنوقت آن جماعت عمله آنجا باید مگس بپرانند از زور بیکاری که . الحمدالله نه ظلمی مانده ، نه جوری . تغیّر کردیم ، آب سردمان دادند ، آرام شدیم .

مردکه آهنگر ، دوباره خندید ، دیدیم نمی شود آرام نشست ، خواستیم برویم یک سیلی آبدار بخوابانیم توی گوشش که خودش فهمید قضیه از چه قرار است و ادامه داد : قربان ! من هم همین را به مامور گفتم ، گفت علما گفته اند : شما بسازید ، برای محکم کاری بسازید ! خلاصه علما را که به تهران آورند ، یکباره نمی دانم چه شد که همه گفتند : اصلا عدالت خانه که هیچ ، مشروبه هم می خواهیم. حالا کی به اینها مشروبه را گفت که چیست و از کجا اخبار مملکت جاپون بهشان رسید و چطوری فهمیدند که مشروبه بگیرند تهران می شود مثل بهشت برین ، ما که نمی دانیم ، خدا می داند . خلاصه جماعت ، دعاگو و عریضه به دست رفتند خدمت پادشاه ، پادشاه آنجا فرمودند که فلانی ها ! یعنی اگر ما مشروبه بگیریم ، تهران می شود مثل لندن و پاریس ؟ گفتند : بله و بلکه هم بهتر ! فرمودند : چه خوب ! بدهید امضا می کنیم ! توشیح فرموده ، فرمان مشروبه را از خودشان صادر فرمودند ! رعیت هم در شوارع مشغول شادمانی و سور و سات شیرینی و شربت دادند ، از جیب خوشان ! خلاصه الان چند روزی است ، توی تهران دارند همین طوری مجانی شیرینی می دهند و شربت !

گفتیم : دیگر از مشروبه چیزی نگفت ؟ نگفت این مشروبه را چطوری گرفتند ؟ چه شکلی بوده ؟

چرا قربان ، پرسیدم ، گفت : مشروبه که یک چیزی نیست که بتوانی دستت بگیری احمق بیسواد ! _ ببخشید ، احمق بیسواد را به من گفت ! _ مشروبه یعنی اینکه توی مملکت قانون باشد . یعنی اینکه همه از رعیت تا حاکم جلوی قانون جواب پس بدهند . گفتم : قانون چیست ؟ گفت : قانون یک چیزی است که مثلا تو نعل این اسب را نمی توانی وارونه بزنی . گفتم : خب همین حالا هم وارونه نمی زنم ! گفت : نه ! آنوقت دیگر اصلا نمی توانی بزنی ! حاکم شهرتان هم نمی تواند بگوید که امروز همین طوری الکی باید بیایی برای من مجانی کار کنی و بروی . اگر نخواستی ، نمی روی . وقتی مشروبه شد ، هچ کس به هیچ کس دیگر نمی تواند زور بگوید!

برزخ شدیم ، مردکه را خواستیم بیرون کنیم ، بدهیم یک سال ازش بیگاری بکشند ، که خودش فهمید ، گفت : البت ما که گفتیم هر زهر ماری هم بیاید ، اگر جناب حاکم از من کار بخواهند ، با سر انجامش می دهم !

خوشمان آمد ، گفتیم ادامه بدهد . گفت : راستی قربان ! توی تهران الان دارند ، وکیل می گیرند برای مجلس .

      - مجلس ؟

-    بله قربان ! یارو گفت . گفت که همه می توانند بروند مجلس ، وکیل رعیت بشوند . آنوقت وکیل که شدند از حق و حقوق رعیت دفاع می کنند و خلاصه حکماً آدمهای خیلی مهمی می شوند از وزیر هم معتبرتر !

-    خوشمان آمد . بلکه این طوری از شر این خراب شده راحت بشویم ، برویم تهران . هم فال است هم تماشا !

 به آهنگر گفتیم : همین الان می روی توی شهر به همه می گویی که ما وکیل شما شدیم .

-         ببخشید ، جسارت است ، ولی مامور گفت : باید اهل شهر به وکیل رای بدهند !

-    اوه ! چه غلطها ! اما حالا عیب ندارد ، می روی به جماعت می گویی همه اهالی شهر اجازه دارند به ما رای بدهند . زود رای ها را جمع کن بیاور ، کار داریم می خواهیم برویم تهران . راستی ! اگر این کار را تا فردا تمام کنی ، ما هم اجازه می دهیم مباشرمان باشی و بیایی تهران !

-    قربان ! لطف عالی مستدام ! ولی من را از این کار معاف کنید ، چون خود من هم می خواهم بروم توی مجلس وکیل بشوم . آخر مامور می گفت : الان از شاهزاده تا بقال ، همه می توانند وکیل بشوند.

غضب کردیم ولی نه از آن غضب ها ، ایندفعه خیلی غیظ کردیم . گفتیم مردک را چوب حسابی بزنند ، اموالش را مصادره کنند و همین امروز نفی بلدش کنند . خطرناک است این پدرسوخته پر رو برای شهر. فلان فلان شده همان طور که داشتند بیرونش می کردند ، داد می زد : « مگر هر کی به هر کی است ؟ مملکت قانون دارد ، مشروبه دارد ! » آخر احمق بیسواد ! تو چه می دانی مشروبه چیست ؟

**

برویم زودتر بخوابیم .می خواهیم فردا به محض اینکه به تهران رسیدیم ، یک سخنرانی غرایی بکنیم ، اندر فواید مشروبه تا همه بدانند ما چه وکیلی هستیم برای خودمان !!