ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
حالا حکایت ماست ، نه ؟!
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۳  
او بیزیم کندیمیزدن دیر ، عقلی بی زادلارا یئتیشمز ! دزدی به باغ یک روستایی دستبرد زد ، غافل از اینکه باغبان در کمین نشسته است . خلاصه دزد دستگیر شد و مرد پاهایش را با طناب بست و در باغ رهایش کرد .  خودش به سرعت پیش ارباب رفت که : دزد گرفته ام و الان در باغ است و پاهایش را هم بسته ام ، چه دستور می فرمایید ؟ارباب گفت : خنگ خدا ! فکر نکردی که دستهایش آزاد است و خودش پاهایش را باز می کند ؟ باغبان گفت : خیالتان راحت باشد ! او اهل ده ماست ، عقلش به این چیزها نمی رسد !  غاز کیمین نه بویونونو اوزادیسان ؟ بو کیشی بوردا قیزیل کیمین سوز دئیر ! دو نفر با هم دعوا می کنند . یکی از آنها پیش قاضی می رود و برای اینکه قاضی طرف او را بگیرد ، غازی را به عنوان رشوه به او می دهد . وقتی هر دو پیش قاضی می آیند ، قاضی بر خلاف تصور مرد ، طرف روبرویی را که چند سکه طلا زیر تشک او گذاشته می گیرد . غاز آورنده که چنین می بیند ، برای متوجه کردن قاضی گردنش را دراز می کند . قاضی می گوید : چرا مثل غاز گردنت را دراز می کنی ؟ ببین ! این مرد حرف می زند مثل طلا ! قوی دئسین لر ، آقا خانین بر ائششه کی ده واریمیش . روستایی از شهر مقداری خیار می خرد و به طرف ده راه می افتد . وسط راه برای رفع خستگی و تشنگی شروع می کن د به خوردن خیارها . اول خیارها را پوست می کند و با خودش می گوید : بگذار فکر کنند که یک خانی اینجا نشسته بود ! خیارها که تمام می شوند ، روستایی باز هم سیر نشده است . این دفعه شروع می کند به خوردن پوست خیارهایی که کنده بود و می گوید : بگذار بگویند ، آقا خان یک خر هم داشته !! هره اوز ده وه سین آختارار !! مردی شترش را گم کرده بود . کنار چشمه ای رسید ، دید دختری آب بر می دارد . پرسید : شتر مرا ندید ؟ دختر گفت : مرا به پسر کدخدا خواستگاری کردند ، نرفتم . مرد دوباره از شترش پرسید . دختر گفت : مرا به  پسر عمیم خواستگاری کردند ، نرفتم . مرد عصبانی شد و گفت : بابا ! من از شترم سوال می کنم ، تو چه می گویی ؟دختر گفت : هر کس دنبال شتر خودش است ! آی الله ! خانیم سو ایستیه یوردی . در زمانهای قدیم ، مادر شوهرها قدرت مطلق خانه بودند و عروسها بدون اجازه آنها اجازنه آب خوردن هم نداشتند . روزی تازه عروسی از غایت تشنگی به بیتابی و بی طاقتی رسید . اما چون جرات رفتن به سر کوزه آب نداشت ، در دل خود خدا خدا می کرد که : ای خدا ! چی می شد خانم آب می خواست ؟! اوچ آی من سنه گلمیشم ، اوچ آی سن منی آلیبسان ، رجب ، شعبان ، رمضان ، بی دوققوز آی ! همسر مرد ساده لوحی سه ماه بعد از عروسی ، بچه ای زایید . زن در جواب سوال مرد گفت : بچه نه ماهه  به دنیا آمده است ! سه ماه است من زن تو شده ام ، سه ماه هم است که تو مرا گرفته ای ، رجب ، شعبان رمضان ، این نه ماه !!!