ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
نمی دانی چه کيفی می دهد ...
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱  

برایم نامه ای بنویس یارا تا بخندم من

به عشق و مستی و شعر وشب ورویا بخندم من

 

عزیم کفشهایت را در آر و در برم بنشین

دمی بگذار تا بر بوی گند پا بخندم من

 

نم دانی چه کیفی می دهد بدمستی هر شب

و اینکه تا سحر بر زاهد شب پا بخندم من !!!

 

تو هم برخیز و سوی من بیا تا دست در دستت

گهی هه هه ، گهی هو هو ، گهی ها ها بخندم من

 

اگر هم نامدی مجبور خواهم شد که با اخبار

به گوشه گوشه صد رنگ این دنیا بخندم من

 

برای تو نوشتم شعر عشقی تا بخندی لیک

نم دانم به شانس تو بگریم یا بخندم من !!!