ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
سلام ! آقای روشنفکر و برادر ايمانی ، فتقبل الله !!!
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٧  

دیشب فیلم « من سام هستم » از سینما یک پخش شد این چی چی مقدم ! (همیشه اسمش یادم می رود ، چطوری مقدمش یادم می ماند ؟!) واقعا سینما شناس خوبی است . به هر حال بعد از پایه گذاری سینما چهار ، کوچ مبهمش به شبکه ملی بی برکت نبود . همه ما باید به نوعی ممنون حمیدی مقدم ( فکر می کنم اسمش همین بود) باشیم که امروز سینما یک و سینما چهار و صدفیلم شبکه سه را از دانشگاه ملی می بینیم . البته مطمئنا سانسور حضرات بر روی فیلمها ، همیشه یک گل به نفع آنهاست ولی کاچی به از هیچی .(چی ؟!)

داشتم می گفتم با دیدن این فیلم (جدا از مسایل فنی و فیلمنامه ای ) دچار نوعی تناقض احساسات شدم .

سام یک عقب افتاده که در سن هفت سالگی متوقف شده با کودکی تنها می ماند که مادرش از باک عقب مانده بودن دخترک ، پدر و دختر را ترک می کند . سام با کمک دوستان خویش ( که مثل خود اویند ) کودک را بزرگ می کند و ...

بله از اینجای فیلم مبارزهء ناجوانمردانه ای بین سام عقب افتاده با سیستم و نظامی کاملا معقول و حسابگر ، به دور از هر گونه احساس آغاز می شود ...

 از یک طرف برایم خیلی غریب و البته رویایی و حسرت برانگیز بود : حمایت از کودک در کمال بی رحمی ! و این بی رحمی نسبت به سام بیچاره بود که احساس دوم مرا بر می انگیخت ، کاملا متناقض .

جماعتی ( از قاضی و وکیل و دادستان و منشی بگیر تا مددکارو روانشناس و سازمان حمایت از کودکان و چه و چه ) دنبال این بودند که بفهمند آیا پدری توانایی بزرگ کردن کودکش را دارد یانه ! آیا با وجود او در کنار کودکش ، قدرت یادگیری کودک کم می شود ؟ آیا کودک دچار افسردگی نمی شود ؟ آیا ؟ آیا ؟

یاد داستان فاطمه کوچولو افتادم . پنج سالش بود . دقت کنید ، فقط 5 سال . گفتند قطع نخاع شده ! گفتند در اثر تنبیه ناپدری ( که کلمه مناسبی است برای این موجود) فردایش گفتند : فاطمه کوچولو مرد ... رفت پیش فرشته ها . پیش رامین کوچولو ، علی کوچولو ، سحر ، چه می دانم ...

گفتند : تمام تنش جای سوختگی آتش سیگار بود ، درست مثل قبلی ها ! گفتند : استخوانهایش شکسته ، مثل قبلی ها . گفتند ... خیلی چیزها گفتند . اما نگفتند :

چرا ؟ نمی دانم شاید هم گفتند .

 

*

 

آهای آقایان ادکلن زده ! عزیران منور الفکر ! خوش تیپهایی که جلوی دوربین ها جایزه های صلح و عدالت و مبارزه و جهاد و هر کوفت و زهر ماری را علم می کنید و پز می دهيد . موقع سخنرانی سینه هایتان را صاف می کنید ! آهای لِیدیز اند جنتلمنز ! برادران و خواهران ! خانها و آقایان ! خاک بر سر تان ! نه، خاک بر سرمان !

نمی دانم کدامتان فیلم را دیدید و کدامتان هنگام جدا کردن پدر از دختر اشک ریختید ( لااقل متاثر شدید ! ) اما این ، مطمئنا تاثربر انگیز تر از یادآوری آن هنگام نیست که مردی دخترکی پنج ساله را از بالای پله ها پایین می اندازد ، زنی کودکی بیهوش را زنده زنده دفن می کند ... تف بر ما !

*

ببخشید ، تفی شدید ! انگار خفه شوم بهتر است .