ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
راستی چند روز مانده به عید ؟...
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢۸  

عيد دارد می آيد . خبری نيست و ملالی ٬ جز دوری دلهای ما ! اين شعر را از اسماعيل امينی عزيز بخوانيد .

 

آخرین هفته زمستان است

همه چشم انتظار چهره عید

پر شده شهر از هوای بهار

عطر گل های سرخ و زرد و سپید

 

در خیابان و کوچه و بازار

دست در دست مادر و پدرند

کودکان پر نشاط آمده اند

تا لباس قشنگ و نو بخرند

 

مثل آیینه صاف و براق است

کفشها زیر نور ویترینها

گودک اصرار می کند : بابا!

من از این کفشها ، فقط اینها!

 

- چند ؟ -ناقابل است ، ده تومان

- ده هزار ؟! این که ... چشم های پدر

به زمین خیره می شود با بهت

منتظر مانده چشمهای پسر

 

کودک و عید و خنده و شادی

کودک و کفش نو ، لباس قشنگ

کودک و سرزمین رویاها

عطرها ، نورهای رنگارنگ

 

- می خری هان ؟ ببین چه براق است

ظاهرش مثل کفش مردانه است

می خری هان ؟ ببین که مرد شدم

مرد در فکر خرجی خانه است

 

راستی چند روز مانده به عید ؟

عید آجبل و ماهی قرمز

عید این سفره های دور از نان

که به سامان نمی رسد هرگز

 

- می خری هان ؟ - بله ، بله ، حتما

می زند خنده شادمانه پسر

لبش از شادی و شعف باز است

مثل لبخند کفشهای پدر

 

*

 

در خیابان و کوچه و بازار

هیچ کس بغض مرد را نشنید

آی تقویم های رنگارنگ !

راستی چند روز مانده به عید ؟