ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
ای بابا ...
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٢  

پسر نوح با بدان بنشست ، معتاد شد

 

چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتاد ، بگذار تا بیفتد و بینم سزای خویش

 

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم ، زیادت می کند دردم

 

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل / ای که دستت می رسد کاری بکن

 

ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند / نامحرم است اینطرفا ، نیشتو ببند

 

بنال بلبل اگر با منت سر ياریست / که ناله دل من هم ز فرط بیکاریست

 

تو از هر در که بازایی ، بدین خوبی و زیبایی / نبندی طرفی ای جانم که می گویند نازایی

 

تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی ، بابا تو دیگه کی هستی ؟!

 

دشمن دانا بلندت می کند ، بر زمینت می زند نادان دوست

سوال : به کدامشان می شود اعتماد کرد ؟!

ظن قريب به یقین : دشمن دانا و دوست نادان دست به یکی کرده اند !!