ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
دانشجويان ! دلاوران !
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۱  

من دانشجو هستم و این از همه مهمتر است . هنوز سه روز از انتخاب رشته ام نگذشته بود که احساس کردم واقعا عاشق این رشته هستم و اصلا من را برای همین رشته ساخته اند.به تمام خرچنگها و عروسهای دریایی و ماهیها و حتی کشتی های غرق شده کف دریا عا شقانه می نگرم.وا قعا این افتخار بزرگی است که من در  رشته ای تحصیل می کنم که از نظر ماهیگیرها ، مهمترین رشته محسوب می شود .

 « آبزیان دریایی ... » سمیه می گفت اسم بی کلاسی دارد . آدم یاد دزدان دریایی می افتد . از این حرفش ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم . می دانستم از روی حسودی این حرف را می زند . هر کی نداند من که می دانم بیچاره از اینکه امسال هم پشت کنکور مانده  و یکسال دیگرباید توی خانه بماند چقدر کفری است . بدبخت بی ریخت حتی امید شوهر کردن هم ندارد . وای که چقدر دلم برایش می سوزد .

روز اول فکر کردم اسم رشته آبریان ! دریایی است . البته خودم هم نمی دانستم که آبر یان دیگر چه جانوری است ولی حدس می زدم باید موجود جالبی باشد . شانس آوردم اول مسئول ثبت نام اسم رشته را خواند . تازه خوب شد آن روز کسی همراهم نبود . وقتی فرمهای ثبت نام را تحجویل می دادم داشتم منفجر می شدم ، درست مثل بابا وقتی که داشت چک هفتصد هزار تومانی شهریه را می کشید. وای که چی کشیدم تا راضیش کردم . کلی تو ذوقم زد اولش . می گفت پول بدم که بری درباره قورباغه و وزغ درس بخونی ! هر چه که توی جزوه انتخاب رشته نوشته بود و کلی چیزهای دیگر که نمی دانم به موضوع ربطی داشت یا نه را دادم به خورد بابا ! از اهمیت وجود ماهیها در اکوسیستم کره زمین تا نقش زنان تحصیلکرده و دانشجو در حرکت رو تعالی مملکت و این جور حرفها ... خلاصه راضی شد به شرط اینکه به موقع بروم و به موقع بیایم .

چقدر کیف می دهد وقتی اخبار تلویزیون درباره آبزیان حرف می زند باد توی غبغبم بیندازم و سعی کنم یک نظری درباره موضوع بدهم . حتی اگر آن داداش چشم درآمده ام بخواهد خیطم بکند و بخندد و بگوید که : بابا جان ! اون کوسه است ، نه عروس دریایی ! البته خودم می دانتم که همه این حرفها را از ببخشید ، نفهمی می زند .

نزدیکهای انتخابات هم است . خیلی دوست دارم از تلویزیون با من مصاحبه کنند تا بتوانم به عنوان یک دانشجو تحلیل خوم را از وضعیت برنامه های کاندیداها بگویم . البته به بابام قول داده ام در سیاست دخالت نکنم و اگر روزی ، روزگاری دیدم اوضاع دانشگاه ریخته به هم ، دمم را بگذارم روی کولم و فلنگ راببندم !گر چه نگهبانهای دانشگاه می گفتند مهمترین اتفاق سیاسی از ده سال پیش تا حالا در دانشگاه ، سخنرانی یک عضو شورای شهر بود درباره فواید درخت که آن هم به خاطر عود دیسک کمر ایشان ، برگزار نشد .

فردا کلاس دارم . کاس اولم « اختاپوس شناسی » است . باید خیلی جالب باشد . راستش یک کم  از این اختاپوس می ترسم ولی خیلی مهم نیسشت ، عادت می کنم . قبل از کلاس حتما باید یک سری به سمیه بزنم تا دلش را بیشتر بسوزانم .

وای ... امشب اصلا خوابم نمی برد . فردا روز اول دانشجویی ام است . بلند شوم بروم کمی گیم بازی کنم شاید خوابم ببرد. می ترسم فردا صبح خواب بمانم ...