ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
حاجيان رفته اند کرب و بلا !
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٠  

اين هم به افتخار بازگشت پيروزمندانه آن يار سفر کرده که صد غافله !!! دل همره او بود و کذا و کذا ... (منظور حضرت حميد می باشد نه کس ديگر )

حاجیان آمدند با تعظیم

به امید خدا همه تفهیم

همه شان با سری تراشیده

فی المثل آفتاب تابیده

بسته و ساک و کیف و کیسه به دست

کاسمشان رویشان نوشته شده است

ریشها مانده روی صورتها

خورده اند آفتاب ساعتها

بعضیا با همان لباس عرب

برده اهل و عیالو توی عجب

که خدایا ! عجب سری دارم

چه عرب مرد همسری دارم !

الغرض در فرودگاه آن روز

جای سوزن گذاشتن نی بود

هی سرک می کشیدم از پی او

تا بیابم سواد و سایه ی او

قدش از سروهای سعدی سر

دل من می زند برایش پر

آن رفیقی که یار گرمابه ست

شکند هر کسی براش ّ سر و دست

 آن رفیقی که ناز و خوش تیپ است

گرچه سطح توقعم چیپ است !

آن رفیقی که روله ماهاست

می خوریمش به چیپس یا با ماست !

آن سفر کرده یار ، نازک خوست

صد شتر دل همیشه همره اوست

آن که صد جفت چشم پشتش هست

جان ملت میان مشتش هست

چشم نازش ، ببم ! منو کشته

می شود کشته هاش صد پشته

الغرض هی سرک کشیدم من

یار دیرینه را ندیدم من

حاجیان هم تمام گردیدند

 اصل حسن ختام گردیدند

شب رسید و شدم تک و تنها

نشد از یار من خبر اما

ناگهان مردی از سیاهی گفت :

ای عمو ! می روی سوی جیرفت ؟!

گفتمش : بوی یار می آید

غافلا ! نو بهار می آید

یار بنده به کربلا رفته

بهر حال دل و صفا رفته

رفته لیکن نیامده حاجی

ای داداش جان ! تو هم ز حجاجی ؟!

گفت غافل تویی نه من ، زیرا

حاجی آید زحج و سعی و صفا

کربلا مانده است توی عراق

و چه ربطی است بین شست و پیچاق ؟!

در عجب ماندم از تغافل خویش

که چه رسمی گرفته ام در پیش ؟

فرق باشد میان دوغ و دُشاب

بین تبریز و اردبیل و سراب

کربلایی که گفته اند این است

ادب دین چنان و چونین است !

*

گفت روزی کسی به به ناچاری

رفت سوی حرم به صد زاری

قفل را بست پای خویش و ضریح

داد اولتیماتوم به شکل صریح

که امام رضا تو درمان کن

هر چه دانی خودت ، شما آن کن

ناگهان از بلند گو پیغام

آمد از سوی عده ای خدام

که حرم بمب دارد ای یاران

زودتر دربرید زینجا جان

مضطرب شد طرف پرید و پرید

جای دیگر نشسته بود کلید

جای در آمدن نبود انجا

که حرم داشت حرمت والا

بینوا گریه کرد و با غوغا

گفت : یا صاحب زمان تو بیا

منو از دست این امام رضا

برهان تو سریع و شاد نما ...!

*

باری این بود اصل قصه ما

کبلایی رفته بود کرب و بلا

شود ان شاء ا... قسمتتان

گر چه باشد به وسع همتتان !

لیکن ای جان  من ! حمید رضا

بروی حج بیایم استقبا ...

لام را هم کنیم اینجا جا

همه گوییم با هم ایشالّا !!