ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
چه سری ٬ چه دمی ٬ عجب پايی !!!
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۳۱  

احتمالا روباه ها و کلاغهای زیادی ، همین الان که شما دارید این چند خط را می خوانید در حال گفتمان هستند. قالبهای پنیر همان قالبهای پنیر قدیمی است و روباهها و کلاغها هم درست شبیه اعقاب خود هستند . ولی روباه قصه ی ما آن روز می خواست واقعا توبه کند . از اینهمه تکرار خسته شده بود . از اینکه در هر کجای دنیا ، هر روباه سیاه یا سفیدی ،هر کلاغ سیاه یا حتی سفیدی را فریب می دهد و می زند زیر آواز که : « چه سری ، چه دمی ، عجب پایی!» روباه با خودش فکر کرد شاید واقعا سرنوشت همین است و راهی جز این نیست . به قالبهای پنیررنگی رنگی با مارکهای مختلف کارخانه های مختلفی که توی لانه اش جمع کرده بود فکر کرد .نه تنها اوبلکه همه روباههای جهان اصلا پنیر دوست نداشتند و فقط برای سرگرمی این کار را می کردند . اما به هر حال روباه قصه ما ، یک روباه افسرده بود با وجدانی ناراحت ...

به درخت بالای سرش نگاه کرد . مثل همیشه کلاغی با قالب پنیری روی شاخه نشسته بود . با بی حالی سلامی کرد و خواست که رد بشود . کلاغ با گوشه منقارش ، طوری که اتفاقی برای پنیر نیفتد جواب سلامش را داد و با آن صدای نخراشیده و نتراشیده که روباه هزاران بار از آن تعریف کرده بود به او گفت : ببخشید جناب روباه! شما قصد صحبت کردن درباره سرو پای من ندارید ؟!

( خدایی حق بدهید به کلاغ ؛ این بیچاره هم برای رساندن پیام بیداری و هشیاری ملل و دسته جات کلاغها ، حداقل یک بار، با یک روباه افسرده که باید در می افتاد ! )

روباه با همان حال قبلی نگاه دیگری به او کرد و با خود فکر کرد که آن کدام فیلسوف یا طبیعی دانی بوده است که برای اولین بار کشف کرده :« کرم از خود درخت است !»

-         ببخشید من موجود سربه زیری هستم ، یا لا اقل از این به بعد خواهم شد و چشمم به پروپاچه دیگران نیست !

کلاغ ول کن نبود . او می خواست که به هر نحو ممکن پیروز شود .

      – ولی جناب روباه از قدیم گفته اند : تو را کان روی زیبا آفریدند / برای دیده ی ما آفریدند !

-     ای کلاغ بیچاره ! ای موجود مفلوک ! تا کی می خواهی گول ما روباهها را بخوری . امروز روز شفاف سازی مواضع است و بهتر است به شما عرض کنم که اندام جنابعالی هیچ جذابت خاصی برای صحبت کردن ندارند !

-         اما من بارها از دهان شماها شنیده ام که گفته اید : چه سری ، چه دمی ، عجب پایی !

-         سرتان را کلاه می گذاشتیم ، کلاغ عزیز ! همین .

-         باور نمی کنم .

-     میل ، میل خودتان است . اما اگر کمی عاقل باشید می توانید به یاد بیاورید که همین روباه سرخورده و توبه کرده چند بار سرتان را کلاه گذاشته و شما وقتی فهمیدید که پنیرتان...

-     ما پنیرهایمان را از دست داده ایم ، ولیکن در عوض شما از ما تعریف کرده اید . از ما ملت و دسته جات کلاغها ! ما از شما روباهها هم چیزهای زیادی آموخته ایم .

-     بله کلاغ عزیز ! مطمئنا. درسهای خیلی خیلی زیاد . ولی من به خاطر خود شما و به خاطر دلسوزی  و دل رحمی است که دارم این حرفهارا می زنم . خوب فکر کنید ، آن دفعه را به یاد می آورید که خود من گفتم بیا در حمایت از فلان کاندیدا فریاد پیروزی سر دهیم ؟ همان کاندیدایی که با آمدنش تمام مشکلات روباهها و کلاغها حل می شود ؟ یا آن دفعه که گفتم : تیم محبوبمان به کمک و حمایت نیاز دارد و وظیفه همه ماست که برای پیروزی تیم کلاغها فریاد بزنیم ؟ یا همین دفعه آخر که گفتم فرهنگسرای قارقار به هر کلاغی که منقارش را 180 درجه باز کند یک سفر دور دنیا با یکی از هواپیماهای ایلیوشین یا فوکر یا C130 به انتخاب برنده ، جایزه می دهد ؟ همه را دروغ گفتم !

-         باور نمی کنم . چون هم کاندیدای محبوبمان ، هم تیم محبوبمان پیروز شد . آن جایزه را هم یک کلاغ دیگر برد !

-         ولی پنیر شما افتاد ...

-     اما من امروز کلاس چهارم دبستان را تمام کرده ام و و درس چگونگی هم کلام شدن با یک روباه جنتلمن ، بدون آسیب رسیدن به منافع خودم را یاد گرفته ام !

-         شما باز هم گول ما روباههای بد جنس را خواهید خورد .

-         غیر قابل تصور است .پس راه نجات ما چیست ، ای روباه مهربان و افسرده !

-         اراده و اراده واراده عزیزم .

-         و برای رسیدن به اراده چه باید کرد ؟

-         باید فریاد بزنی که : ما کلاغهای قهرمان دیگرهیچگاه گول هیچ روباه پیری را نخواهیم خورد .

کلاغ هنوز به کلمه « قهرمان » نرسیده بود که شیوه هم کلام شدن با روباههای جنتلمن و افسرده را فراموش کرد و منقارش را 180 درجه باز کرد و پنیر ، پنیر بیچاره ...