ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
دلتنگی
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٥  

پريروز توی دفتر نشريه نشسته بوديم و نمی دانم چطور شد که اين غزل را برای بچه ها خواندم . حيفم آمد شما هم شريک لذت خواندن اين رنج واره شهباز ايرج افغانی نباشيد .

چشمی اگر به سيب و به حوا نداشتم

آدم نبودم و غم دنيا نداشتم

حالا تو را ندارم و اميد مانده است

ای کاش اميد داشتنت را نداشتم

با بی کسی گرفته ام انس و کس دگر

يادم نمانده داشته ام يا نداشتم

ای سرزمين سوخته مانند مهر تو

بودم ولی به هيچ دلی جا نداشتم

*

دنيا ٬ بهشت ٬ يا چه بگويم چه بوده است

چيزی که هيچ وقت من آن را نداشتم ...