ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
چشم بيدار آنها بودند يا ما ؟!
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۸  

داشتم به این فکر می کردم که نود و هشت سال پیش ،  ملک المتکلمین  در بن چاه باغشاه ، در گرسنگی وتشنگی و در حالت رو به مرگ به چه می اندیشید ؟صوراصرافیل به چه می اندیشید ؟ در آن لحظات که با لجاجت تمام سر ذلت پایین نینداخت و محمد علی شاه را در حسرت « یک آخ » گذاشت ؟ راستی « سلطان العلما » چه ؟

اینها به چه می اندیشیدند ؟با چه ذوقی و شوری « صوراصرافیل » را و « روح القدس » را « مساوات » را و « حبل المتین » را منتشر می کردند ؟  آیا به صد سال بعد فکر می کردند ؟ درباره فرجام مبارزه شان ، انتهای راهشان ، روزهای در راه ایران چه فکری می کردند ؟ به انجام رویاهایشان ، به نتیجه خونشان ، به حاصل رنجشان ...؟!

*

نمایشگاه مطبوعات است . روزنامه نگارها دور هم جمع شده اند . خوش و بش می کنند ، انتقاد می کنند ، نظر می دهند و ... نمایشگاه است دیگر . بلند گو جیغ می زند : مطبوعات چشم بیدار جامعه اند ! عجب !!

نمایشگاه مطبوعات است و شاید کمتر روزنامه نگاری باشد که به  صد سال پیش بیندیشد و به اولین شهدای روزنامه نگاری . همه می خندند . اوضاع روبه راه است . شهر در امن و امان است . آسوده بخوابید که « ما » بیداریم . اما خداییش، واقعا بیداریم ؟!!!

*

آنسوتر(۱) خبر می رسد که : مزار شهدای راه قلم مشروطه ، به خاطر احداث پارکینگ بیمارستان لقمان ، در شرف تخریب است !

*

شما فکر می کنید در آن لحظات آخر زندگی ، سلطان العلما ، ملک المتکلمین و صور اصرافیل در باغشاه به چه می اندیشیدند ؟

(۱) روزنامه شرق ۱۷/۲/۸۵