ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
کابوسنامه!
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٩  

و بدان ای پسر که اگر خواهی گوی سعادت به میدان سیاست بزنی و حالش ببری ، باید آن کنی که گویمت .چون خواستی سیاست مدار شوی ، بدان که میان زبان تا قلب فاصله بسیار بیشتر باشد از گردنی و سینه ای ! جمله های نیک بر زبان آور و نکته های نغز بگوی و چون سخن می گویی آنسان درنگ کن که گویی سالیان است در آن مبحث کذا غور کرده ای و دود چراغ خورده ای و استخوان ترکانده ای . آنگاه نگاهی فقیه اندر سفیه به مخاطب انداز و چیزی در آن میانه رها کن و دل خوش دار که بر هدف نشانده ای حتی اگر پرتی باشد یا چرتی !

فقط آنچه از خود رها کردی این اشد که قلمبه باشد و سلمبه باشد و شعار باشد و کلی باشد و قشنگ باشد و اتو کشده باشد . پس چون چنین شد و آن گفتی که گفتمت ، به خیال راحت آن کن که من دانم و تو دانی و به مصلحت نباشد که در اینجا کتبا گویمت !

*