ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
لعنت به جنگ
ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٩  

لعنت به جنگ ، جنگ برای تو نان نداشت

لعنت به جنگ ، فصل خوش این داستان نداشت ...

و حالا 18 سال گذشته . 18 سال از روزهایی که مثل سایه هایی هولناک در روزهای روشن کودکی ام قدم می زنند . و من هنوز تیرهای ضد هواییی را به یاد می آورم که در مخیله ی کودکانه ی من هر کدام بمبی بودند و هواپیمایی و...بگذریم . اصلا ولش کن . می خواهم یک خاطره ی جالب برایتان بنویسم تا به قول رفقا ، فضا عوض شود ! .

دوم ابتدایی بودم ، سال 66-1365 .مدرسه مان نزدیکیهای شهرری بود . سال قبلش برایمان پناهگاه ساختند و چه پناهگاهی ! باری ، اولیای مدرسه برای پاگرفتن روحیه شهادت طلبی و جنگجویی و این حرفها هر روز سر صف شعار یادمان می دادند و ما بچه ها هم با شور شوق فریاد می زدیم که : توپ ، تانک ، مسلسل ، دیگر اثر ندارد . جنگ ، جنگ تا پیروزی ، مرگ بر صدام و ... انگار که لشکر 27 محمد رسول ا... به عملیات می رود !

خلاصه ، آن روزها هنوز بمبارانها در حد همین بمبهای عادی بود که بر این خانه وآن خانه می افتاد . و این موضوع جسارت بیشتری به اولیای مدرسه می داد . هر روز کارمان شده بود شعار و شعار ...

یک روز توی کلاس بودیم . یادم می آید خانم لطفی ، معلممان داشت برایمان شعر کودکانه می خواند ( که در آن روزهای سرود جنگی و انقلابی بسیار نادر بود ، چنین کاری ‍!( و چه کیفی می کردیم . ناگهان صدای همهمه ای از سالن پیچید . یکی از ناظمها در را باز کرد و داد زد : بمبارانه ! بدوین !

ولوله شد ، زلزله شد ، زنجیر بزها پاره شد !! بچه ها هر کدام از سوراخی می دویدند . ولی این کار را بیشتر نه از روی ترس که از سر هیجان انجام می دادند . در همان حال دویدن به سمت پناهگاه بودیم که یکباره صدای مهیبی همه را جاکن کرد . دقیقا یادم می آید ؛ زمین زیر پایم لرزید و دودی را در انتهای دیوار مدرسه دیدم . ستون دودی عجیب و مهیب ، بله ! پالایشگاه را زده بودند . با شنیدن این صدا ترس بزرگترها و هیجان بچه ها صد چندان شد . ریختیم توی پناهگاه .

اما آن نکته ی خنده دار وطنز آمیز ماجرا توی پناهگاه بود .بچه های بازیگوش و هیجان زده با شنیدن صدای بمبها ، تازه سر کیف آمده بودند و یاد سر صفها افتاده بودند و فریاد می زدند : توپ ، تانک ، مسلسل ، ... فضای محدود پناهگاه با صدای جیغ جیغوی بچه های ابتدایی و صدای هر از گاه بمبهایی که به مخزن پالایشگاه می خوردند ، معلمها را دیوانه کرده بود .

آن روز بزرگترها ترسیده بودند و بچه ها فریاد می زند . بزرگترها بچه ها را می زدند ، سر بچه ها داد می زدند ٬ گریه می کردند ، فحش می دادند به زمین و زمان ، التماس می کردند و بچه هایی که نه ترس می شناختند و نه مرگ ، فریادها را بلندتر می کردند . و ما بچه ها فکر می کردیم اگر صدایمان را بلندتر کنیم حال صدام را می گیریم و ...

 کاریش نمی شد کرد ، اینها همه چیزهایی بودند که خود بزرگترها یاد ما بچه ها داده بودند . باورکنید کاریش نمی شد کرد ... باورکنید !!!