ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
برگ سفر نامه ی من سبز شد
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٢  

بچه جوادیه هم رفت در کمال تعجب ! بغضم را می خورم . به گریه راه ورود نمی دهم . نه ! نباید گریه کنم .

درست مثل روزی که گل آقا رفت و من در بهت بودم و بغض ... اما گل اقا می خندید و در گوشه ی عکسش نجوا می کرد : گمان نکن که به پایان رسید کار مغان / هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است ...

و حالا هر چه می کنم نمی توانم چهره اش را در دم مرگ ، جز با آن خنده ی نمکین همیشگی بر گوشه ی لبش تصور کنم .

خواب تو باغی ست پر از شعر ماه

بر تن هر ساقه ای

پیچک سبز نگاه

 

خواب تو باغی ست که از رخنه ی دیوار آن

می توان

دید که در حوض بلورش بتی

آب تنی می کند

 

همسفر آب شدم ، آمدم

باغ تو را دیدم و چیدم گلی

 

برگ سفر نامه ی من سبز شد

 

*

نمی توانم تصور کنم که استاد ، ملایک را دست نینداخته باشد . می توانم تصور کنم که الان دارد به خدا می گوید : اِ اِ اِ ! دیدی شوخی شوخی ما هم مردیم !

*

دستم به نوشتن نمی رود .عمران صلاحی رفت و حالا این حکایت ماست ...