ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
برسد به دست مهربانی !
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٤  

اپیزود اول

پارسال بود ، در یکی از جلسات در حلقه ی رندان استاد زریان را دیدم . ایشان حق بزرگی به گردن من دارند ، خیلی گرم و صمیمی سلامش کردم و روبوسی و ... پیرمرد سپید مویی کنار استاد سلامم کرد و من هم جوابی سرسری دادم . چند دقیقه بعد وقت برگشتن به خانه ، یکی از بچه ها گفت : استاد بهمنی را دیدی ؟

گفتم : کجا بودند ؟ دیگری گفت : همانی که کنارت ایستاده بود ، بهمنی بود دیگر ! خیلی ناراحت شدم که چرا باید آ نطور جواب سلام استاد را می دادم !

همان دوست دومی گفت : حالا چرا اینقدر ناراحت شدی ؟ مگر کی بود ؟ بَمَنی بود دیگه !

اپیزود دوم

می گفت : راستش را بخواهید ، من خیلی جاها می نویسم ، ولی بیشترشان مجانی اند ! رویم نمی شود حق التحریرم را بخواهم ، آنها هم نمی دهند !

*

آقای زرویی امروز می گفت : وقتی زمینی در حومه ی کرج را به او دادند ، به من گفت : ابولفضل ! باور نمی کنی ؛ خانه هششششتاد متر است !

*

پیام خصوصی – برسد به دست مهربانی !

توی تشییع جنازه دنبالت بودم . راستش را بگو استاد ! ؟  کجا قایم شده بودی و داشتی به ما جماعت گریان می خندیدی؟ خدایی خنده ات نگرفت از آن جماعتی که داشتند نوبتی مصادره ات می کردند و بر لبخند مهربانت بیانیه صادر می کردند ؟! انجمن فلان و کانون بهمان و ... چه خبر بود ، استاد ! حتی دم مرگ هم برای بقیه باعث خیر بودی ! روحت شاد و شنگول .

*

یکی می گفت : از بس محجوب بود ، همه ی ما به بهانه ی دیگران با او مصاحبه می کردیم . آقای صلاحی ! فروغ ی بود ؟ ! آقای صلاحی ! شاپور را برایمان تعریف کنید و شکلش را هم بکشید ! استاد ! درباره ی همه بگویید جز خودتان و هیچ وقت از خودش نگفت . راست می گفت . نواری از او پخش کردند و عمران مهربان حتی در مراسم تشییع جنازه اش هم از کامبیز درم بخش گفت !

*

جنازه را که بلند کردند این جماعت روشن ! فکر ، هیچ کدام رویشان نشد لا اله الا الله بگویند ! لا اله الا الله از دست اینان ...

*

می گفت : عمران نامی را در قم ِ ضد سنی می زدند . یکی گفت : این بنده ی خدا که نامش عمر نیست ، چرا می زنیدش ؟

گفتند : عمر که است ، هیچ تازه الف و نون عثمان را هم دارد !

 

یک بحث جدی !

عمران هم رفت  با آنهمه مهربانی و پاکی ، با آن زلالی که مطمئنا آنها که دیده اندش می دانند چیست . و حالا از قافله ی انگشت شمار مهربانان یکی کم شد . نازنینانی چون عمران ، احترامی ، امین پور و شفیعی ...  آنانی که اگر نشناسندت ، اگر کودکی باشی ، حتی و اگر بسیار هم بیشتر او بدانند و بفهمند هم احترامت می کنند و به حرفهایت گوش می دهند و برایت ساعتها حرف می زنند .

عمران رفت و زنگ خطری در گوش من صدا کرد . آیا قافله ی مهربانان به پایان راه نزدیک می شوند ؟ قافله ای که به نام و نان نمی اندیشد . سوادشان را بر سرت چماق نمی کنند و وقتی از کنار من و توی بیسواد رد می شوند ، دماغشان را نمی گیرند !

به قول استاد شاملو : روزگار غریبی است نازنین ! امروز آنهایی که یک هزارم این مهربانان سواد ادبی ندارند و تنها پرده ای دیده اند از آن نقش اصلی ، بزرگان خود را قبول ندارند . جوانانی که بعد از دو بار رفتن به جلسات شعر ، خدا را بنده نیستند و  خاقانی را هم شاعر نمی دانند .

و اینها خطرناک است . خیلی دوست دارم در فرصتی بهتر به جایگاه اخلاق در شاعران  و نویسندگان هم سالم فکر کنم .