ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
تذکره العارفين
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٤  

آن پیر طریقت ، آن اصل حقیقت ، آن راهبر گمراهان ، آن از همه چیز به اندازه خواهان ، آن طنازخاص و عام ، در وقت تقسیم غنایم ! گمنام ، سردار ِ بی کلاهی ، شیخنا و مولانا حضرت عمران صلاحی !

شیخ را ع . شکرچیان و بچه ی جوادیه و ع. م. مداد و به روایتی هزار و به روایتی دیگر ، هفتاد هزار نام بودی و این از کراماتش بود ! از اعاظم طریقت بودی و نقل است به طرفه العینی طی الارض می کردی به معجزت آسانسور !

نقل است چون گاه فرود آمدنش شدی به این کره ی خاکی ، ماما پیرزنی بود ، مردنی . چون کودک فرود آمد نگاهی به ماما بکرد و فرمود : امروز هر کس که به ملاقات من بیاید ، نه من را ببیند که به ملاقات این پرستار جوان ! آید . پیرزن را گریه در  گرفت که : جانم به قربانت ! راست می گویی ؟

و نقل است که آن روز کسی به ملاقات شیخ نیامد .

 گویند : چون کودک بودی به محلت راه آهن سکنی داشتی . باری روزی به پیروی از مسلک هم سالانش سنگی بر قطاری در بکرد و به انتظار نتیجه ایستاد . ناگاه قطار ترمز اضطراری بکرد و کسی از آن بیرون جهید ، ماموری یا پاسبانی . پس رو به سوی شیخ حمله بیاوردی که : ای نالوطی ! حالت بگیرم و دماغت بسوزم و دهانت بدوزم و چه کنم و چه نکنم که کودکی به واگن بودی و به آن رجم تو کور شدی . شیخ ناگاه نگاهی بر آن گمراه بینداخت و فرمود : ای مرد ! برو کنار تا بادی بوزد که خود دانم که سنگ چگونه در کرده ام و با تمام حسابات سرعت دهانه و قدرت  نواخت و پتانسیل پرتابه ، دانم که هم اینک سنگ کذا بر ریش آن کودک افتاده و هیچش نکرده و آن سنگ الان در میان ریش او باشد !

جماعت خندیدند که : کودک ریش ندارد که !

شیخ با تشر پاسخشان داد : این کودک دارد !

پس کودک از آن پنجره ی شیشه شکسته سر برآورد به انبوهی ریش و پشم ؛ آنقدر که باید به نی ماچش می کردی ! چون نگاهش به شیخ اوفتاد از پنجره پایین پرید و به محضرش رسید و دستان و پاهای شیخ بوسه داد ، بوسه دادنی ! و آن کودک ، شیخ پرویز شاپور – ارواحنا فداه – بودی و آن سنگ ، سنگ عشق بودی و آن قطار ، قطار دوستی .نقل است شیخین هفتاد سال به گفتگوی هم درآمدند در آنجای و چون هفتاد سال تمام بشد ، شیخ شاپور را یاد آمدی که او را عجلتی در کار بودی و وقت از دست برفته بود!

جوان بودی که توفیق ِ توفیق یافتی و محضر شیخانی چون شیخ محمد علی گویا ، شیخ کیومرث صابری ، شیخ ابوالقاسم حالت و ... درک کردی. هر روز هفتاد شعر می نوشتی و هفتاد طنز و هفتاد مصاحبه می کردی درباره ی شیخان متاخر و هفتاد مطلب می نوشتی برای روزنامه ها . و گویند تمام این کارها به یک دست می کردی –جل الخالق ! –

روزی شیخ ابراهیم نبوی ، به خدمتش رسید و پرسید : ای شیخ ! مرا مسئلتی است . پاسخم گوی و از این حیرانی نجاتم ده . تو را حال چگونه باشد که در هفتاد مجله و هفتاد روزنامه و هفتاد هفته نامه مطلب باشد و روزنامه نگار زنجیره ای باشی و عامل استکبار باشی و حساب ارزی ات باشد و دست من از پشت بسته ای و پوز من زده ای به پر کاری ولیکن منزلت به پیکان شهر باشد و مرا مسکن به ممالک فرنگ باشد و من حالش را ببرم و تو هنوز هشتت گرو نه باشد ؟

شیخ پاسخ داد : اِ زرنگی ؟! می خواهی من سِرّ ِ کارم به تو بگویم تا تو هم مثل من شوی ؟ شیخ نبوی به گریه در آمد و قسم به جان والده اش خورد که ترفندش به کار نبرد . پس شیخ دوباره پاسخ داد :  من رویم نمی شود حق التحریرم را بخواهم و آنها هم نمی دهند !

از او پرسیدند : یا شیخ ! تو را سوژه ی طنز بیشتر در کجا باشد . گفت : در مجالس ترحیم !

پرسیدند : تو را با گل آقا چه مایه آشنایی باشد ؟ فرمود : آشنایی باشد و لیکن مایه نباشد !

نقل است در حلقه ی رندان بود و جماعت رند ، جفت جفت ، به رند بازی مشغول . پس شیخ به تریبون فراز آمد و فرمود : هشدار ! که با درفش نازت نکنند / تولید گر برق سه فازت نکنند ... جماعت خندیدند و شیخ هم خندید که : می بینمتان به فردا روز . فردا حلقه ی آن رندان شکسته شد و در ِ سالن برنامه به علت پاره ای تعمیرات ، بسته !

روزی نو مریدی ندایش داد که : ای استاد !

فرمود : مرا استاد مگو که خاطری خوش از این لقب ندارم . نو مرید اصرار کرد که حکمتش بگوید . شیخ فرمود که روزی با جماعتی به شمال می رفتیم . به قهوه خانه ای پیاده شدیم از برای چایی و قلیانی و حالی و حولی ! باری شاگرد قهوه چی پیش دوید و گفت : خوش آمدید ای استادان معظم ! بفرمایید استاد ! خوش آمدید استاد ! اینجا بنشینید استاد ! ما را حال خوش آمد که خدا را شکر بالاخره قبل از سر کشیدن ریق رحمت ، یکی به جایگاهی دیگر جز جلسات شعر خوانی ما را شناخت . در همین کیف و خوش خوشان بودیم که خانواده ای دیگر از ماشین پیاده شدند و آن شاگرد کذا به  سویشان دوید و گفت : خوش آمدید استاد ! بفرمایید استاد !

تکیه کلامش« استاد » بود ، نامرد !

پرسیدندش : چرا اتامبیلی برای خویشتن نمی خری ؟ که درپیکان شهر باشی و پیکانی تو را واجب باشد. فرمود : سی سال داد زدم که : کمک کنید هلش بدیم / چرخ ستاره پنچره ! و از آن روزگار یاوری نیافته ام . پس چگونه اتامبیل خرم که پنچر شود و به جاده بماندو هیچ کس کمکم نکند از هلی یا فوتی حتی !

نقل است بر سر ختم خویش ملت را غافلگیر کردی و خود جیم زدی ، جیم زدنی ! – غفرا... عنه -

***

همه مان طنز می نویسیم به یاد عملیات عمرانی ! ( پرونده )

حکایت شیخ و خمره

آقای صلاحی!نسیم سحری شما،دل پاره ما را چند می خرد؟!

ویژه نامه گل آقایی ها

عمران و تیغ سلمانی

روی سنگ مزارم بنویسید: «لطفن لبخند بزنید»!

برای نسیم سحری شعر پارسی و شکرخند طنز ایران

تور یک روزه

مثلا طنز

ما تحت !

هول شدم

نگاهي به زندگي عمران صلاحي و حكايت حزب خران ايران در گفت‌وگو با عمران صلاحي

سوگ استاد ...

یادی از عمران صلاحی