ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
زلف بر باد بدی هم ...
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٩  

زلف بر باد بدی هم ندهی بر بادم

که کلاگیس تو فهماند به من وا دادام !

چشم مخمور تو از زور ریمل بود خمار

نرگست نیز نبود از سر شب چون آدم

بینی ات روز ازل طعنه به خورطوم  چو زد

دست جراح خودم تیشه و چکش دادم

شَکَّم آن روز به دندان سفید تو برفت

فکر بر عاریه بودنش ولی نافتادم !

خاک بر سر که چو بوی دهنت بشنودم

فکر کردم که خودم بوی بدی در دادم !

قد رعنای تو را بر لب جو چون دیدم

یاد نی های ره قرچک و قم افتادم

آه از آن پن کک نامرد که خر کرد مرا

تا ندانم به کف مام زره فولادم

*

من غلط کردم از اول که به تو دادم دل

چه دهم بر تو عزیزم که کنی آزادم ؟!

رحم کن بر من مسکین وبه فریادم رس

داد و فریاد مکن تا نکَنی بنیادم