ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
گلستان مصنوعی !
ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۱  

سربازی کوتاه قد در لشکری بود . یکی نیزه به دستش داده بودند ، شش برابر بالای او. لشکر تمام مهیای حمله بود و درانتظار فرمان . جماعت همه ایستاده بودند که یکباره نیزه برآورد و چون شرزه شیری بغرید و چنان یوزی حمله بکرد و رو سوی جلو بتاخت . امیر لشکر به رسم جلو داری سوار بر ابلقی پیشاهنگ بود . از قضا سرباز همچنان که می تاخت و نعره می زد ، نیزه را بر زیر دم اسب نگون بخت فرو بکرد !! اسب شیهه ای کشید و نیکو تکچرخی بزد و امیر را به سه سوت کله پا بکرد . پس غوغایی برخاست . لشکریان درهم و برهم شدند و تشویشی بدیشان بیوفتاد .

باری آن روز لشکر این غیرت تمام بکرد که جان بردارد و تا نرسیدن دشمن بدر برد ! چون هیاهو فرونشست ، امیر فرمان بداد تا سرباز را دست و پای ببندند و به حضورش بیاورند . بستند و آوردند . امیر پرسید : ای نادان آن چه کار بود که بی اذن من حمله بکردی و در حین حمله نعره (عربده ! ) بکشیدی و نیزه را به اسب من فرو کردی ؟

سرباز گریان و نالان گفت : ای امیر مرا تقصیر نباشد . در تعجیلم در اجرای فرمان ، عذر این بود که همیشه پدر مرا می گفت : ای جان پسر ! در شجاعت پیش قدم باش ! ابتدا خواستم که بی صدا به اول صف در آیم ولیکن این را نه شرط مردی دانستم ،آنگاه چون خواستم که پیش قدم باشم به شجاعت ، جماعت جلوییم مانع بودند پس نعره برآوردم تا کنار بکشند . ولی ای امیر فرورفتن نیزه را تقصیر از من نبود که من آنگاه که جماعت کنار رفتند هیچ ندیدم مگر اسبی و سواری . و چون تو را نه لباس لشکریان به تن بود ، به این خیال شدم که به لشکر دشمن رسیده ام . پس خواستم نیزه به کمرگاه تو فرو کنم ، لیکن نوک نیزه تا زیر دم اسبت بیشتر نرسید !!