ن و القلم وما یسطرون ...

طنزهای یک بنده خدا
 
آزادی اندیشه / بدون پیاز نمی شه !
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۸  

یک )

جشنواره هم تمام شد ، با همه حال و حولهاش و با همه شب نشینی ها و آشنایی ها و شماره رد و بدل کردنها و رفیق شدنها – با رعایت حد شرعی !- و اضطرابها . از همه کسانی که برنده شدنم را تبریک گفتند و یا خواستند بگویند ، ممنونم . مطمئنم چیزی که می ماند همین رفاقتها و دوستی هاست . باور کنید غیر از آن هیچی نمی ماند ، حتی سکه ها ! چون به محض اینکه به دست برنده ها می رسد ، سه سوت آب می شود و ...

دو )

بنده ی خدایی ، این بنده ی خدا را به بازی 5 تایی یلدا دعوت کرده بود . وا... اولش که کامنت را خواندم ، اصلا نمی دانستم که یلدا بازی چیست . گر چه همین الان هم ، همچین درست و حسابی از قضایا خبر ندارم . ولی به هر حال من هم همین جا 5 تا مورد خصوصی خودم را می نویسم ، اگر اهمیتی داشته باشد :

1)      از ماهی بدم می آید و الان که دارم اینها را می نویسم ، نهار ماهی داریم . من در حال حاضر رسما عزا دارم !

2)   یک زمانی هر جا که تکه ی روزنامه یا مجله یا کتاب پیدا می کردم ، مثل خوره ها جمع می کردم ، حتی از لای و لجن جویها ! خر پشته خانه همیشه بوی لجن کتابهای مرا می داد !

3)   در زندگی ام شکست عاطفی داشته ام ولی شکستهای من مقدمه پیروزی بوده و خودم خبر نداشتم ! در مدت این شکستهای کذایی ، پیاده روی زیر باران ، گوش دادن نوار خالی ! ، تنهایی به مقاصد نامعلوم سفر کردن ( به معنی اخص کلمه ! ساعت 10.5 تصمیم گرفتم از خانه بزنم بیرون . ساعت 11 ساکم را بستم و در میان بهت خانواده را افتادم . ساعت 12.5 اولین اتوبوسی که جلوی پایم ترمز کرد را سوار شدم و توی رشت پیاده شدم (ساعت 4.5 صبح ) یک ساعتی آنجا بودم ، هواشرجی بود ، بدم آمد . سوار یک مینی بوس که گوشه ی خیابان نگه داشته بود شدم . وقتی پیاده شدم ، فهمیدم توی چالوسم ! دو روز توی چالوس چرخیدم . روز دوم وقتی توی خیابان گل چرخ ! می زدم یک اتوبوس را دیدم که مسافر می زند . سوار شدم و وقتی رسیدم فهمیدم که آنجا کرج است !) گشتن لای آشغالها ! , ریش گذاشتن به مدت یک چله ! و ... ( اصغر عالی زاده آمارش را بهتر دارد !) داشتم .

4)   ده ، یازده سال پیش همه ی آرزویم این بود که اسمم در ستون « نامه هایتان رسید » مجله ای چاپ شود ! تا پیش فک وفامیل کلاس بگذارم .هشت سال پیش دفتر شعرهای بند تنبانی ام را بردم به دفتر نشریه محلیی در ورامین . آنها هم دفترم را گرفتند و هیچ وقت چاپش نکردند ، نامردها ! خیلی خورد توی ذوقم . قضیه کلاس گذاشتن در فامیل و مخصوصا پیش اون ! مالیده شد . اما مضحک است که امروز بیشترین سعی ام این است که فک و فامیلها جایی اسم مرا نبینند !

5)   یک رمان هم نوشته ام . اسمش را گذاشته بودم : پاییز تنها . وای اگر ادامه داده بودم ، احتمالا امروز دست نسرین ثامنی و فهیمه رحیمی را از پشت بسته بودم ! البته سالهاست که از سرنوشت این رمان اشک انگیزِ عشقی ، جنایی اطلاعی ندارم .

سه )

 

     ا فکر می کنید این بنده ی خدا کیه؟*