دلتنگی

پريروز توی دفتر نشريه نشسته بوديم و نمی دانم چطور شد که اين غزل را برای بچه ها خواندم . حيفم آمد شما هم شريک لذت خواندن اين رنج واره شهباز ايرج افغانی نباشيد .

چشمی اگر به سيب و به حوا نداشتم

آدم نبودم و غم دنيا نداشتم

حالا تو را ندارم و اميد مانده است

ای کاش اميد داشتنت را نداشتم

با بی کسی گرفته ام انس و کس دگر

يادم نمانده داشته ام يا نداشتم

ای سرزمين سوخته مانند مهر تو

بودم ولی به هيچ دلی جا نداشتم

*

دنيا ٬ بهشت ٬ يا چه بگويم چه بوده است

چيزی که هيچ وقت من آن را نداشتم ...

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سيد مهدي موسوي

با متني تحت عنوان « شش شخصيت در جستجوي يك مؤلف » و خبر چاپ كتاب جديدم به روزم و منتظر نظرات شما... حتما سر بزنيد!

sogoli

چشمی اگر به سيب و به حوا نداشتم/آدم نبودم و غم دنيا نداشتم....

مسعود

من آمدم که بگويم نقدی شدم کنف زیرا که انتظار دیدن شکیبا نداشتم

تسنيم

سلام. در اون مورد بايد بگم يا توی فاصله اينکه من اون پست رو باز سازی کنم يعنی در يک دقيقه! يک نفر اومده و کامنت گذاشته٬ يا اينکه پرشين بلاگ باز هنرنمايی کرده در هر دو صورت اون چيزايی که گفتيد به ما نميچسبه اخوی! بعد هم اين غزلی که نوشتيد زيبا بود. نميدونم ولی چرا منو ياد اين غزل بيابانکی انداخت: آن روزها که چشم تو را کم نداشتم پيراهنی به رنگ محرم نداشتم... عمری گذشت و ساخته ام با نداشتن ای دل چه خوب بود تو را هم نداشتم. در پناه حق

مهدی

... .. . . .. . . شاد باشيد.

اميد بلاغتی

سلام بوطیقا با مطلبی از سید مهدی موسوی با عنوان جستاری در غزل امروز به روز شد منتظر حضور و نظرات ارزشمندتان هستیم.

بانوی ماه و آب

سلام بابای نگار ....اسم آدم و حوا شد ياد اين نوشته ام افتادم .... آه آدم ! .... دستان حوا به استجابت دعا..... سالهاست در خاک خفته است ..... از همان زمان گناه نخستین !..... یادت که هست آدم ؟...... از خاک بودیم و بر خاکیم ...... دعایم را با خاک قسمت میکنم آدم !..... و استجابتش را با تو . .... از خاک تا خاک ،.... .. خاک زنده !.... چرا که خالقمان گفت :..... ((اِنا نَحنَ نُحی المَوتی ....)).... حتی اگر بمیرم هم باز در خاک .... دستانم به استجابت دعایمان..... . خاک را می بوسد ...... خاک زنده ،..... سادگی را از خاک آموختم.... و سر داده گی را ..... باز هم از خاک آموختم ...... بروم آدم ، بروم ..... دعایم را با خاک قسمت کنم ..... استجابتش را با تو ....... التماس دعا .....

بانوی ماه و آب

سیب ! مظهر عشق سرخی خون ِ من و تو.... بیا آدم ! اینبار دیگر گناه نخستینی در کار نیست ..... بیا آدم ! سیب را از دستانم بگیر نترس آدم .... گناهی در کار نیست ، نترس از بهشت رانده نمی شوی. سیب ! گناه نخستین بیا آدم سیب را بگیر، که گناه عاشق به پای معشوق ننویسند، سیب را بگیر آدم، می خواهم شیرینی این سیب سرخ را هم به توتقدیم کنم . آه ! آدم ، آه !

بانوی ماه و آب

چشمی اگر به سيب و به حوا نداشتم آدم نبودم و غم دنيا نداشتم اين نوشته هايم که برای اين بيت

بانوی ماه و آب

حوا چقدر خسته است . از دست نامردیها..... سیب را بگیر از دستانم .....از دستان حوا. تنها دارائی اش را ! همان که گناه نخستین بود ..... نترس محبوبم ! اینبار دیگر از بهشت رانده نمی شوی ..... چرا که دیگر گناه نخستینی وجود ندارد ..... سیب ! همان سیب سرخ ، بگیر سیب را از دستانم ، که اینبار حوا با چشمی پر از اشک به جای جهنم ، بهشت را میخواهد به تو هدیه دهد ، بهشتی که فقط یک سیب سرخ دارد ، سیب ! همان گناه نخستین .... بیا آدم ، بگیرش. او که خالق است می داند . تنها مظهر عشقم همین یکدانه سیب است ، که میخواهم به تو تقدیمش کنم . بگیرش آدم ، بگیرش . «و یتُوبُ الله ُ عَلی مَن یشاءُ وَ الله ُ عَلیمٌ حَکیمٌ » که می خواهم به همراه تو ... و این یکدانه سیب ... به بهشت بروم . از جهنم به بهشت آدم ، نه از بهشت به جهنم ، که ..... « الله ُ لا اِلهَ اِلا هُوَ عَلَیه ِ تَوَکَلتُ وَ هُوَ رَبُ العرش ِ العظیم ِ» سیب ... همان ......