مشروبه

یک مامور از مرکز آمده بود ، حرفهای غریبی می زد . گفتیم جلوی رعیت بروز ندهد ، داد ! مردکه تا پیدایش کنیم و بدانیم چه می گوید ، مغضوب را گرفته ، دست بسته برد و مرغ از قفس پرید ! گفتیم کسی بیاید که با این مردکه دمخور شده است ، آهنگر را آوردند . از قرار نعل اسبش کنده شده بوده ، آهنگر درستش کرده ، عین روز اول . البت این ها را خودش می گفت پدر سوخته ارواح خیکش ! هی هلدرم بلدرم می کرد ،  جانمان درآمد تا از زیر زبان صاحب مرده اش حرف بکشیم . <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

می گفت مامور گفته دارد مشروبه می شود ، مملکت . پرسیدیم : مشروبه دیگر چه زهرماری است ؟ گفت : یعنی اینکه مملکت ایران هم می شود مثل مملکت جاپون !

 داشتیم دیوانه می شدیم ، داد زدیم : ای مردک نفهم ! تو خودت می دانی جاپون دیگر چه خراب شده ایست ؟

گفت : نه وا... ما که از این خیرآباد مان بیرون نرفته ایم تا حالا . اما یارو می گفت : جاپون یک مملکت هست که جماعت رعیت و شاهش یک غیرت زیادی کرده و روس را از مملکتشان بیرون ریخته اند !

فرمودیم : عجب ! ای خراب بشود این خیرآباد که که از کل ارث شاه بابایمان ، این خراب شده به ما رسید . خندید . غضب کردیم . خواستیم بدهیم همانجا لبهایش را ببرند تا برای همیشه آن دندانهای صاحاب مرده اش معلوم باشد ، گفتیم گذشت کنیم بلکه بیشتر بگوید، یک « زهرمار احمق !» بیشتر نگفتیم .

گفت : مامور گفته از قرار در تهران علما با جماعتی از رعیت توی شاه عبدالعظیم بست نشسته اند که ما عدالت خانه می خواهیم .

ماندیم سفیل و سرگردان ، گفتیم : مگر نعوذبالله ، با پادشاهی ِ قدر قدرت همایونی ، فیل افکن ِ شیر اوژن ، عادل ِاسلام پناه ، الخاقان بن خاقان مظفرالدین شاه توی مملکت ظلم هست که عدالت خانه بخواهند ؟ این دیگر چه قسم درخواستی است ؟ اصلا گیریم که عدالت خانه ساختند ، آنوقت آن جماعت عمله آنجا باید مگس بپرانند از زور بیکاری که . الحمدالله نه ظلمی مانده ، نه جوری . تغیّر کردیم ، آب سردمان دادند ، آرام شدیم .

مردکه آهنگر ، دوباره خندید ، دیدیم نمی شود آرام نشست ، خواستیم برویم یک سیلی آبدار بخوابانیم توی گوشش که خودش فهمید قضیه از چه قرار است و ادامه داد : قربان ! من هم همین را به مامور گفتم ، گفت علما گفته اند : شما بسازید ، برای محکم کاری بسازید ! خلاصه علما را که به تهران آورند ، یکباره نمی دانم چه شد که همه گفتند : اصلا عدالت خانه که هیچ ، مشروبه هم می خواهیم. حالا کی به اینها مشروبه را گفت که چیست و از کجا اخبار مملکت جاپون بهشان رسید و چطوری فهمیدند که مشروبه بگیرند تهران می شود مثل بهشت برین ، ما که نمی دانیم ، خدا می داند . خلاصه جماعت ، دعاگو و عریضه به دست رفتند خدمت پادشاه ، پادشاه آنجا فرمودند که فلانی ها ! یعنی اگر ما مشروبه بگیریم ، تهران می شود مثل لندن و پاریس ؟ گفتند : بله و بلکه هم بهتر ! فرمودند : چه خوب ! بدهید امضا می کنیم ! توشیح فرموده ، فرمان مشروبه را از خودشان صادر فرمودند ! رعیت هم در شوارع مشغول شادمانی و سور و سات شیرینی و شربت دادند ، از جیب خوشان ! خلاصه الان چند روزی است ، توی تهران دارند همین طوری مجانی شیرینی می دهند و شربت !

گفتیم : دیگر از مشروبه چیزی نگفت ؟ نگفت این مشروبه را چطوری گرفتند ؟ چه شکلی بوده ؟

چرا قربان ، پرسیدم ، گفت : مشروبه که یک چیزی نیست که بتوانی دستت بگیری احمق بیسواد ! _ ببخشید ، احمق بیسواد را به من گفت ! _ مشروبه یعنی اینکه توی مملکت قانون باشد . یعنی اینکه همه از رعیت تا حاکم جلوی قانون جواب پس بدهند . گفتم : قانون چیست ؟ گفت : قانون یک چیزی است که مثلا تو نعل این اسب را نمی توانی وارونه بزنی . گفتم : خب همین حالا هم وارونه نمی زنم ! گفت : نه ! آنوقت دیگر اصلا نمی توانی بزنی ! حاکم شهرتان هم نمی تواند بگوید که امروز همین طوری الکی باید بیایی برای من مجانی کار کنی و بروی . اگر نخواستی ، نمی روی . وقتی مشروبه شد ، هچ کس به هیچ کس دیگر نمی تواند زور بگوید!

برزخ شدیم ، مردکه را خواستیم بیرون کنیم ، بدهیم یک سال ازش بیگاری بکشند ، که خودش فهمید ، گفت : البت ما که گفتیم هر زهر ماری هم بیاید ، اگر جناب حاکم از من کار بخواهند ، با سر انجامش می دهم !

خوشمان آمد ، گفتیم ادامه بدهد . گفت : راستی قربان ! توی تهران الان دارند ، وکیل می گیرند برای مجلس .

      - مجلس ؟

-    بله قربان ! یارو گفت . گفت که همه می توانند بروند مجلس ، وکیل رعیت بشوند . آنوقت وکیل که شدند از حق و حقوق رعیت دفاع می کنند و خلاصه حکماً آدمهای خیلی مهمی می شوند از وزیر هم معتبرتر !

-    خوشمان آمد . بلکه این طوری از شر این خراب شده راحت بشویم ، برویم تهران . هم فال است هم تماشا !

 به آهنگر گفتیم : همین الان می روی توی شهر به همه می گویی که ما وکیل شما شدیم .

-         ببخشید ، جسارت است ، ولی مامور گفت : باید اهل شهر به وکیل رای بدهند !

-    اوه ! چه غلطها ! اما حالا عیب ندارد ، می روی به جماعت می گویی همه اهالی شهر اجازه دارند به ما رای بدهند . زود رای ها را جمع کن بیاور ، کار داریم می خواهیم برویم تهران . راستی ! اگر این کار را تا فردا تمام کنی ، ما هم اجازه می دهیم مباشرمان باشی و بیایی تهران !

-    قربان ! لطف عالی مستدام ! ولی من را از این کار معاف کنید ، چون خود من هم می خواهم بروم توی مجلس وکیل بشوم . آخر مامور می گفت : الان از شاهزاده تا بقال ، همه می توانند وکیل بشوند.

غضب کردیم ولی نه از آن غضب ها ، ایندفعه خیلی غیظ کردیم . گفتیم مردک را چوب حسابی بزنند ، اموالش را مصادره کنند و همین امروز نفی بلدش کنند . خطرناک است این پدرسوخته پر رو برای شهر. فلان فلان شده همان طور که داشتند بیرونش می کردند ، داد می زد : « مگر هر کی به هر کی است ؟ مملکت قانون دارد ، مشروبه دارد ! » آخر احمق بیسواد ! تو چه می دانی مشروبه چیست ؟

**

برویم زودتر بخوابیم .می خواهیم فردا به محض اینکه به تهران رسیدیم ، یک سخنرانی غرایی بکنیم ، اندر فواید مشروبه تا همه بدانند ما چه وکیلی هستیم برای خودمان !!

 

 

/ 7 نظر / 8 بازدید
اميد مهدی نژاد

شیطان شناسی گل من گلی در راستای معنویت تلفیقی/ عجالتاً قسمت اول یعنی ما به روزیدیم.

پلخمون

سلام استاد اولا زورم به شما نرسيده. يعنی غلط بکنم زورم به شما برسد. می بينی که دو ماهی هست سراغ وبلاگ نمی روم. الان هم فقط جواب استاد خودم حاج شيخ عبدالله مقدمی را آمده ام بدهم. شايد يکی دو هفته ديگر برگردم (بازگشت گودزيلا!) و از اساسی ترين کارها که بايد بکنم تصحيح لينکهاست که فقط خودم می دانم چه افتضاحی است. دعا کن ز خنسی موجودم خلاص شوم ارادتمند

بوالفضول الشعرا

هوایی به روز شدیم... "بوالفضول" و « هواپیما رباعی»...! بليت همه ی دوستان را ok کرده ایم...

کلپاسه

سلام. شدیدا مشتاق دیداریم عبدا... عزیز

هری هالر

خيلی خوشمان آمد! خيلی يعنی خيلی ها!