در عشق و جوانی

به فرهاد گفتند : شیرین مرد ! تیشه را برداشت تا بر سرش بکوبد و خلاص ! ناگاه از دور گرد و خاکی برخاست . شکر اصفهانی بود . با عصبانیت از تاکسی پایین پرید و فریاد زد : ای مرتیکه ... ِ ... ِ ... ِ سه ماه آزگاره که ولم کردی و رفتی .خرجی هم که نمی دهی و ...

*

خسرو پشت دیوار می خندید !

 

/ 10 نظر / 10 بازدید
سوگلی

يک معلم ادبيات داشتيم که هميشه می گفت : شيرين فرهاد رو دوست نداشت ! .... بعد يک نگاهی به ما می کرد می گفت : درست مثل خود شما ها که فقط دلتون می خواد يکی دنبالتون راه بيافته تا خر کيف بشين و پزش رو بدين .... از همون موقع از شيرين بدم اومد .....

تسنيم

تا بود همين بود... خسرو بود که ميخنديد... و اين «خسرو بودن» هميشه هم جنسيت نبود گاه صفت ميشد... متوجه ايد که؟!

بانو

وصالِ آن لبِ شیرین به خسروان دادند.... طفلکی شيرين چقدر بدخواه داره .

پاول

و حلاج را چون هر دو پای بريدند گفت مرا پای ديگری است که در افاق سير می کند پس آن پای او را هم بريدند حلاج گفت فکرتان عجيب خراب است !

مهدی نژاد

آفرين باز هم از زيبايی ها بنويس.

مهدی نژاد

راستی علی معلم ميگه: اگرچه شهد امل را حلاوت از شکر است حکايت لب شيرين حکايتی دگر است