روزه سکوت !

روزی به گوشه قهوه خانه ای (1) جماعتی از دوستان شفیق و رفیقان رفیق گرد هم برآمده بودند و از هر دری سخنی می راندند که یاران موافق بودند و نزدیکان کما فی السابق !

چرا برانکو چنین گوید ؟

چرا ریواس به چین روید ؟

چرا به هسته ی ما گیر است ؟

رییس بیشه چرا شیر است ؟

صدای بال پشه از چیست ؟

پسر عموی فلان کس کیست ؟!

باری ، ساعتی چند به مصاحبت گذشت و درویش در آن میانه هیچ نگفت و سر موافقت و مخالفت با کس بر نداشت . همان طور سر در جیب فکرت فروبرده و دود قلیان به پکی فرو خورده . جماعت آنقدر گفتند تا خسته شدند و زبانها به سخن پراکنی بسته ، پس یکی رو به جانب درویش کرد که : ای نیک مرد ! تو چرا خاموشی و هیچ سخن نمی گویی ؟ مگر چیزی به چنته ات نباشد از این همه اظهارات کارشناسی ؟دیگری گفت :  یا مگر تو آن کارشناس خبره ای در برخی مسائل ! که بیانش با این جماعت به مصلحت نباشد ! آن سیمی گفت : تو را از اتفاق بر گلستان به اصطلاح سعدی ! گذار افتاده و تنها باب فواید خاموشی اش خواندی که اینچنین خاموشی . دیگری گفت سکوت از آن کرده ای که در روز موعود افشا کنی و پرده بدرانی به طرفه العینی . آن دیگر را نظر بر این بود که خاموشی ات روزه سیاسی باشد وچه و چه  ... الخ . چون رفیقان هر کدام نظر خویش را بگفند ، در میانشان اختلاف افتاد که من راست گویم و کار من درست است و از پیشانی این بیچاره شناسنامه اش خوانم و دانم انچه ندانم و تمام  حق شش دانگ با من است و بس !

مصرع با اضافات :(پس ) می توان حق گفت جز زیر لحاف ؟!!

چون نزدیک به یقه گیری آمد و نوبت چاک کردن و دادن گریبانها شد ، درویش مصلحت بیشتر از این ندید که یاران موافقش به آنی به هم بر آیند و آن شود که هر روز در عراق  می شود و افغانستان ! تا یکی در آن میان حمله انتحاری نکرده درویش مشتی به میز کوبید (2) و رقعه ای (3)بنوشت که : ای یاران گرمابه و گلستان ! به هم میاویزید از سکوت من که این سکوت از ناچاری باشد و نه مصلحت . من نیز چون شما دوستتر دارم که بحث کارشناسی کنم و ارنج تیم ملی بچینم و متن گفتگوی تیم مذاکرده کننده آماده کنم و داروی شفای اقتصاد بدهم و از تورم بگویم و از ارتباطش با نقدینگی و از نفت بگویم و سفره های خودمن و از برج کج پیزا گویم و نسب ماترکوپولو و چه و چه . ولیکن ناچارم به سکوت که امروز حناق گرفته ام و صدایم در نمی آید ...

تو را در بحث می بینم صدایم در نمی آید !

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید !!

 

 

1)      بدل : پارک . بدل : کافی شاپ . بدل: جایی دیگر ( و چه می دانیم کجا ؟)

2)      بدل : کوفید ! بدل : توپید !

3)      رقعه : نامه دستی کوتاه .

/ 10 نظر / 13 بازدید
پيمان

سلام آقا مقدمی...........خوبی؟چه عجب از شما؟به قول شاعر آمدی جانم به قربانت ولی حالاچرا؟قربونت برم کجا بودی؟خوش آمدی

هری هالر

آخر تو از جان عشاق چه می خواهی؟! عرض ادب برادر.

سوسن جعفری

سلام. یاد پیر ما چنین گفت افتادم آن دورها که نثر بود نه مثنوی! خوبین؟!

ساره گودرزی

سلام به روز کردن کار بسيار خوبی است ... البته راوی اينگونه حکايت کرد ... !

سوسن جعفری

مطلبتان را در سال‌نامه خواندم، دستتان درد نکند! البته گويي هر چه آدم سوادش زيادتر مي‌شود سر سنگين‌تر هم مي‌شود! سلام!

عمری باقی خواهد بودبرای زندگی نه تشکر.ژس به اميدتشکر زندگی نکنيم به اميد زندگی زندگی کنيم.مبارک باشه.

بوالفضول الشعرا

کارت دعوت ای یار! کـــــه لطف بی حدت روزی ماست دلشادی تـــــو کمــــــــــال بهروزی ماست مهمـــــانی بوالفضـــــــــــول از دست مده بس خنده کـــــه در بساط نوروزی ماست.... بوالفضول و پست نوروزی : استقبال از چهارشنبه سوری ... حمله ی هنگ پیاده نظام به سرکردگی عسگر شکم گنده و قلی سورچران! نسخه ی آلفای یک شعر طنز! چیدن سفره ی هفت سین (زنده!)