بچه های علی

چهار سال پیش ؟ نه پنج سال ... آره پنج سال پیش بود . بچه تر از حالا بودیم و لابد دل پاک تر از امروزمان . رمضان بود و شب های ضربت خوردن . خانه ی مطبوعات تجربی ری ... یادش بخیر . بچه های علی ، یادش به خیر . می دونید ، اون روزها هنوز از گریه کردن و خجالت کشیدن ، خجالت نمی کشیدیم .  هنوز اونقدر بزرگ نشده بودیم  که ادای دلسوزی و خوب بودن رو بلد باشیم .

گفتم ؛ رمضون بود و شبهای ضربت خوردن . بچه های علی همه با هم آستینهاشون رو بالا داده بودند وکلی گونی جمع کرده بودند . درست یادمه گونی های سفید پلاستیکی . برنج و روغن و خرما و دیگه چی ؟ چی بگم ...

هر چند تامون مسئول یک منطقه شده بودیم . راننده آژانسهای از همه جا بی خبر فقط می دونستند که باید « در اختیار » باشند . برگه های آدرس را زیر و رو می کردیم و سعی می کردیم مسیرها را طوری انتخاب کنیم که یک مسیر دو بار نریم . حس عجیبی توی جونمون بود . من هی شعر خودم یادم می اومد :

دوباره می رسد امشب ، یتیم من ! برخیز

همان غریبه ی دیر آشنای نان بردوش

و اون شب چه جاهایی که نرفتیم ،  پالایشگاه ، عظیم آباد ، باقر شهر ... و اون شب چه چیزهایی که ندیدیم . گونی رو می گذاشتیم ، در می زدیم و فرار می کردیم ... راننده ی آزانس فقط می خندید به این « بچه بازی » ما ! اما ما بچه های علی بودیم اون شب . ما بچه های علی بودیم و گونی ها رو مثل « بزرگتر» مون می گذاشتیم روی پشتمون و « یا علی !»

شب خوشی بود . شبی که احتمالا دیگه هیچ وقت تکرار نمی شه . امروز دیگه وجود گونی پلاستیکی به خط اتوهای ما جماعت بزرگ شده ، بر می خوره . ماها دیگه شادی هامون رو همون روزهای تبلیغات صداوسیما تقسیم می کنیم . خوبی هامون هم می ره پشت تریبون صندوق شیشه ای جشن های کذایی !

*

بهتون بر نخوره ولی بو گرفتیم ! بوی گندمون دنیا رو برداشته ، اینقدر که افلیجی خودمون رو توجیه کردیم . از بس که خوابیدیم و نفهمیدیم که پشت دیوار بغلیمون یکی منتظره اونه . اونی که اگه به فکر یتیمی می افتاد ، اول آمار ِ مادر ِ رو... آره ، داره حالم به هم می خوره از من ِ مسلمون پیه کرده ی امن یجیب خون .

می دونم . حرف که بزنم می گین « بابا اینقدر بنیاد امام و مستضعفان و 15 خرداد و چی و چی داریم . کارشون همینه . قربونش برم امام رضا اندازه صد تا دولت پول داره . کجا می ره ؟ این پولهای نفت کجامی ره ؟ اصلا به من چه ؟ دیوار از دیوار من کوتاهتر پیدا نکردین ؟»

ببخشید ... می دونم ، عاقلانه ترین کار اینه که بشینیم توی خونمون ،  در عرفانی ترین و مذهبی ترین شکل ممکن ، تلویزون رو روشن کنیم و یک مداحی دبش ، با صدای مداح اهل بیت ، حضرت ... گوش کنیم و های های گریه کنیم به مظلومیت علی و آخر کار هم چند تا فحش آب نکشیده نثار کنیم به روح ابن ملجم و عمر و خلاص . خلاصه جیگرمون رو حال بیاریم ، اساسی !

*ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول

زین هواهای عفن ، زین آبهای ناگوار ...

/ 6 نظر / 11 بازدید
تسنيم

سلام. جالبه که منم اين چند شب دقيقن ياد همون جريان افتاده بودم. راستی کجا رفتيد بچه های علی؟!

دلش بد جوري گرفته بود،نفسهايش به قدري پرازدردبود که يادلحظه هاي تولدکودکي ميافتادم،غم دلش راخريده بودوغصه تنها همدم شب وروزش شده بود.وقتي ديدمش گفتم تو هم مثل مني.مثل خود خود خود من.خنديدوبا بغضي سنگين گفت مثل من؟ گفتم :مثل تو....دلش لرزيد.گفت ازمن چه ميخواهي،گفتم غمهايت را.به چشمانم نگريست وپرسيد غمهايم را؟گفتم تمامش را،همه را باهم به من بده.باترديدنگاهم کرد وادامه ي نگاهش رابه آسمون دوخت گفتم ازچه ميترسي؟ميترسي براي غمهايت کوچک باشم؟نگاهش راازآسمان دزديدوريه هاش رو ازابديت پرکرد وگفت:ناراحتت نميکنند اين غمهاي من؟بي هيچ ترديدي گفتم:ناراحتم ميکند هرآنچه توروناراحت کند.

سعيد کيائی

سوزن دست من نيست که بترکونم. دستکسی بادکنک نيست!

بی بی گل

به تذکره تان لينک دادم...قشنگ بود.

مريم

خوش به حالتون که لااقل خاطره اش رو داريد...